تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
ابو بكر گفت : چرا او رسول خدا است . پرسيد ، مگر ما مسلمان نيستيم ، گفت : چرا مسلمان هستيم ، پس عمر ادامه داد : مگر قريش مشرك نيستند ، ابو بكر گفت : چرا آنها مشركند . عمر گفت : پس روى چه حسابى ما بايد دين خود را خوار و ذليل ببينيم ؟ ابو بكر پاسخ داد : اوامر محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم را اطاعت كن ، زيرا من شهادت مىدهم كه او رسول خداست و ما نيز مسلمانيم و بايد حكم او را بپذيريم . عمر گفت : من هم شهادت مىدهم كه محمد رسول خداست و سوگند مىخورم از روزى كه در خانه « ابن أرقم » مسلمان شدم ، تا امروز در دين خود ترديد پيدا نكرده‌ام و عقايد من مشوش نشده است ، اما امروز ترديد در فكر من نفوذ كرده و وسوسه وجودم را فراگرفته است . ابو بكر گفت : شفاى درد و تسكين اعصاب تو ، ملاقات با محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم است ، نزد او برو و مشكل خود را با او در ميان بگذار . عمر به سرعت خود را به رسول اللّه رساند و بار ديگر سؤالات خود را تكرار كرد و گفت : مگر شما رسول خدا نيستى ؟ حضرت فرمود : چرا من رسول خدا هستم . عمر گفت : مگر ما مسلمان نيستيم ؟ حضرت فرمود : چرا ما مسلمان هستيم . عمر گفت : مگر قريش مشرك نيستند ؟ فرمود : چرا قريش مشركند . گفت : پس چرا بايد راضى باشم كه دين ما ذليل گردد ؟ حضرت فرمود : من بندهء خدا و رسول او هستم ، هرگز با دستورات او مخالفت نميكنم و خدا هم مرا تنها نخواهد گذاشت . عمر گفت : مگر شما به ما وعده نداده بودى كه به زودى به خانهء خدا مىرويم و كعبه را طواف مىكنيم ؟