در عوض در سال آينده قريش مكه را تخليه مىكنند و محمد و يارانش براى طواف وارد مكه مىشوند و به مدت سه روز به زيارت مىپردازند ، و در اين مدت مسلمانان تنها مجازند شمشيرى غلاف كرده به همراه داشته باشند »
و بدين ترتيب عهدنامه به پايان رسيد و عدهاى از طرفين آن را امضاء كردند و مسلمانان درحالىكه از اين موضوع عصبانى و ناراحت بودند ، با اكراه و بىميلى آن را خواندند .
پناهندگى مسلمانان ستمديده
همانطور كه مسلمانان ناراحت و متحير بودند ناگهان متوجه مردى شدند كه خسته و نالان و در قيد و زنجير به سوى آنان مىآيد ، به زودى متوجه شدند كه او همان ابو جندل بن سهيل است كه به شدت فرياد مىزند و از رسول خدا طلب يارى و پناه مىكند .
او با حالتى رقتبار مىگفت : يا رسول اللّه ، دعوت شما به من رسيد و آياتى از قرآنت را شنيدم و اسلام آوردم و آن را از قريش پنهان داشتم ، اما سرانجام آنها متوجه خروج من از كيش بتپرستى شدند و به آزار و اذيت من پرداختند ، بارها سعى كردم به سوى شما مهاجرت كنم اما راه را بر من بستند ، اكنون با وضعى كه دارم مىترسم كه در دين خود دچار ضعف و سستى شوم ، خواهش مىكنم كه مرا نيز به همراه مسلمانان به مدينه ببر تا در صف مهاجرين درآيم و در راه خدا جهاد كنم .
سهيل بن عمرو متوجه فرزند خود شد و شكايتش را شنيد و از اين موضوع به شدت عصبانى و متأثر شد ، اما با اين حال به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و إله و سلّم گفت : اى محمد قبل از آنكه فرزندم ابو جندل به تو پناهنده شود ، پيمان ما منعقد شده بود و اكنون مانعى در بازگرداندن او به سوى مكه نيست ، چه فرزندم راضى به اين امر باشد و چه نباشد بايد به مكه بازگردد .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم با ناراحتى فرمود : راست مىگويى و در كار خود آزادى .
سهيل دست فرزند خود را گرفت ، لباسهايش را به گردنش پيچيد و او را كشانكشان