رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم چون سخنان او را شنيد در فكر فرورفت ولى با توسل به صبر و شكيبايى ، خشم و غضب خود را كنترل كرد و فرمود : آنقدر با آنان از روى حلم و بردبارى برخورد مىكنم و سوء رفتارشان را با عفو و گذشت پاسخ مىدهم تا كينههاى درونى و حسادتشان را ريشهكن سازم ، و در ادامه فرمود : شايد برخورد ناشايست آنان با خراش از اين جهت بوده كه او از طايفه خزاعه است و ايشان با خزاعه رابطه خوبى ندارند .
آنگاه حضرت متوجه ابن خطاب شد و فرمود : اى عمر تو صاحب عقل و درايتى ، با قريش سابقه دوستى دارى و نزد ايشان محترمى ، به مكه برو و قصد ما را به اطلاع آنها برسان ، و آنان را از اشتباه و توهم خارج ساز .
عمر گفت : اى رسول خدا ، اطاعت امر شما بر من لازم است ، ولى من بر جان خود از اين مردم بيمناكم و از شر آنان در امان نيستم ، اين مردم از من كينههاى ديرينه به دل دارند و طايفه بنى عدى ( قوم عمر ) كه پشتيبان من بودهاند ، از مكه كوچ كردهاند و اكنون كسى در مكه مرا حمايت نمىكند ، من تصور مىكنم عثمان بن عفان كه در مكه ارتباط خويشاوندى با بنى اميه دارد براى اين كار سزاوارتر باشد ، او در مكه حاميانى دارد ، بعلاوه معاويه و ابو سفيان ، عقبه و أبان در مكه هستند و تنها حمايت ايشان براى او كافى است .
أبان بن سعيد در مكه و درب منزلش نشسته بود كه كسى درب را كوبيد ، از منزل خارج شد و ديد عثمان بن عفان پشت در ايستاده ، به او خوشآمد گفت و پرسيد : پسر عمو چگونه در اين ساعت محمد را رها كرده و دست از حمايت او برداشته و نزد ما آمدى ؟
عثمان گفت : من به عنوان سفير و نماينده محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم نزد قريش آمدهام تا موضوعى را كه قريش از آن بىاطلاعند روشن سازم ، من مىخواهم بار ديگر هدف و مقصود رسول اللّه را براى قريش بيان كنم ، تا شايد با رفع سوءتفاهم ، دلها به يكديگر نزديك شود ، اما بيم آن دارم كه قريش در صدد آزار و اذيت من برآيند ، لذا به شما پناه آوردم تا به سبب خويشاوندى كه با شما دارم ، در حمايت شما وظيفه خود را انجام دهم .
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 517
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٥١٧