همانطور كه قبلا به ميانجىگرى بديل و حليس اميدوار بودند ، اينبار نيز با اميد بيشتر به استقبال ابن مسعود شتافتند و براى اطلاع از نتيجهء سفر گرد او جمع شدند و با اشتياق و عجله ، از انجام مأموريتش پرسيدند ؛ هان بگو بدانيم به چه نتيجهاى رسيدى ؟ آيا راهى يافتى كه در نتيجهء آن خونها حفظ شود ، و ارزش و اعتبار خانه خدا و حرمت قريش در بين عرب محفوظ بماند .
ابن مسعود گفت : اى مردم ، گوش كنيد ، به خدا سوگند من به حضور سلاطين بسيارى رسيدهام ، به دربار روم راه يافتهام و عزت و شوكت كسرى پادشاه ايران را ديدهام و آنگاه كه نجاشى ( پادشاه حبشه ) بر تخت سلطنت خود تكيه زده بود نزد وى رفتم ، اما احترام هيچيك را به اندازه حرمت محمد در نزد ياران خويش نديدم ، آرى مسلمانان زمام اختيار خود را به دست محمد داده و رهبرى خويش را به وى سپردهاند ، كلامى از سخن وى را رد نمىكنند و رأى او را هرگز زير پا نمىگذارند ، اكنون خود دانيد در كار خود نيك بينديشيد و تدبير كنيد و بدون تفكر و عاقبت انديشى دست به كارى نزنيد .
قريش كه اسير تعصب جاهلانه خود بودند ، گفتند : ما پلى نيستيم كه به هركس اجازهء عبور دهيم ، سرزمين ما ملكى نيست كه فرش پاى هر رهگذرى شود و مقام ما رفيعتر و بلندتر از آن است كه دست هركسى به آن برسد ، آرزويى كه محمد در سر مىپروراند مانند بازگشت جوانى كلاغ و رشد مغز شترمرغ ، آرزوى خامى است .
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 514
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٥١٤