عوض مسلمانان راستين با اطمينان و آسايش خاطر و با يك دنيا اميد و آرزو در حال حركتند و در اين راه ايمان قوى و يقين به نصرت الهى گامهاى آنان را استوار و محكم مىكند و دلهاى ايشان را نيرو مىبخشد .
هنوز مسلمانان به نيمه راه نرسيده بودند كه بشر خزاعى به شتاب وارد شد و به سوى محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم شتافت ، و چنين گزارش داد : يا رسول اللّه ، همان گونه كه فرموده بوديد ، بهطور ناشناس خود را به قريش رساندم تا اطلاعات و اخبار لازم را كسب كنم ، اما با كمال تعجب از گفتگوى آنان متوجه شدم كه ايشان از جريان خواب شما اطلاع كامل دارند و بر حركت شما بسوى مكه نيز واقفند . من نمىدانم چگونه اين خبرها به آنها رسيده است و توسط چه كسى از جريان خواب شما مطلع شدهاند .
حضرت فرمود : اى بشر ، بگو بدانم بازتاب اين خبر در مكه چگونه بود ؟ و آنها چگونه خود را آماده رويارويى با ما مىكردند ؟
بشر گفت : يا رسول اللّه ، آنها شتران و بچهشتران را به همراه خود دارند و از شدت غضب ، گويى لباس پلنگ بر تن كرده و با خود عهد بستهاند كه از ورود شما به مكه ممانعت كنند ، آنها خالد بن وليد را كه از قهرمانان و جنگجويان مكه است ، به استقبال شما فرستادهاند و شايد او هماكنون به كراع الغميم ( موضعى در سه ميلى عسفان ) رسيده باشد .
مسلمانان در راه مكه
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم با شنيدن خبر ، آه عميقى از دل برآورد و سپس گفت : بيچاره قريش ! همه چيز خود را بر سر كينه و عداوت با من ، از دست مىدهند ، براستى چه مىشد اگر آنها از ابتدا مرا به ساير قبايل عرب واگذار مىكردند ، اگر قبايل ديگر مرا شكست مىدادند ، قريش نيز به مقصود خود رسيده بودند و اگر من پيروز مىشدم ، همگى به اسلام مىگرويدند و به وجود من نيز افتخار مىكردند ، حتى اگر به چنين كارى راضى نبودند و قصد ادامه جنگ با من را داشتند ، حد اقل مانند امروز نيرويشان تحليل نرفته بود ، آخر آنها چه فكرى در سر دارند ؟