مىخوابانيد و سنگ بزرگى روى سينهء او مىگذاشت سپس مىگفت : اين وضع ادامه دارد تا از دين محمد دست بردارى ، اما بلال با استقامت و شجاعت مىگفت : « أحد ، أحد » .
بلال چون اميه را ديد با خشم و غضب و نگاهى حقارتآميز به سوى او شتافت و گفت : او ريشه كفر و فتنه عليه مسلمين است ، خدا مرا نبخشد اگر او را نكشم و سپس كسى را كه قصد داشت او را اسير كند خطاب قرار داد و گفت : رهايش كن ، و آنگاه به سوى او حمله برد و با فريادى بلند ، او را مورد اصابت شمشير خود قرار داد و اين ستمگر كافر را بر خاك مذلت افكند .
غبار معركه فرونشست و بدنهاى متلاشى و پراكنده آشكار شدند . سپاه مكه با روح و فكر پريشان و ذلتى كه بر وجود ايشان غالب شده بود به سوى مكه متوارى گشتند .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم دستور داد كشتگان قريش را در چاهى كهنه بريزند ، سپس بالاى سر آنان ايستاد و فرمود : « مردم چاه ! شما بد طايفهاى براى رسولتان بوديد . شما مرا تكذيب كرديد درحالىكه اين مردم مرا تصديق نمودند ، شما مرا از شهر و ديار خود بيرون رانديد ولى اين مردم مرا پناه دادند ، شما به جنگ من آمديد و ديگران مرا يارى كردند ، اكنون بگوييد آيا آنچه پروردگار شما وعده داده بود حق بود ، زيرا آنچه كه پروردگارم به من وعده داده به حقيقت پيوست و عملى شد .
اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم عرضه داشتند : يا رسول اللّه ! آيا با بدنهاى متعفن و فاسد سخن مىگوييد ؟
حضرت پاسخ داد : شما حرف مرا از بهتر آنان نمىشنويد ولى آنها نمىتوانند مرا پاسخ دهند .
همانطور كه محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم با سپاه خود درباره كشتگان قريش سخن مىگفت ، ابو حذيفه پسر عتبه ، محزون و با صورتى دگرگون حاضر شد .
رسول اللّه فرمود : اى ابو حذيفه شايد به علت كشته شدن پدرت متأثر و ناراحتى ؟
ابو حذيفه گفت : به خدا سوگند ناراحتى ندارم . من در مورد پدرم و ضلالت او
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 443
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٤٤٣