شود . ولى عباس ديد كه ابو جهل به سوى درب مسجد مىرود .
عباس گمان كرد كه ابو جهل از تكرار عمل خود ترسيده است ولى ابو جهل صدايى شنيده بود كه او را متحير ساخته و نظر او را به خود جلب كرده بود زيرا او تاكنون چنين صدايى را نشنيده بود ، لذا براى كشف موضوع ، از مسجد خارج شد تا به تعقيب صدا بپردازد .
پيك ابو سفيان به مكه رسيد
اين صدا همان فرياد ضمضم بن عمرو غفارى فرستاده ابو سفيان بود كه وارد مكه شده و روى حيوان خود ايستاده بود ، بينى شتر خود را شكافته ، جهاز شتر خود را واژگون ساخته ، پيراهن خود را از پسوپيش دريده بود و فرياد مىزد : اى طايفه قريش ! مالالتجاره ، ثروت و اموالتان به همراه ابو سفيان بوده و محمد با يارانش راه را بر او گرفتهاند و فكر نمىكنم كه به آنان دست يابيد ، عجله كنيد و به فرياد ابو سفيان برسيد .
مردم مكه متحير و متعجب مطلب را دريافتند و به فكر چارهجويى افتادند ، سپس تصميم گرفتند كه هرچه زودتر آماده حركت شوند و هركس يا خود عازم شود و يا اينكه كسى را به جاى خود بفرستد ، بدين ترتيب طايفه قريش همگى عازم سفر شدند و از اشراف آنان غير از ابو لهب كسى باقى نماند ، و او هم يك نفر را كه چهار هزار درهم به وى بدهكار بود به سوى جبهه رهسپار كرد ، و به ازاى آن از طلب خود صرف نظر كرد .
آنگاه كه مردم مكه آماده شدند و خود را مهياى نبرد كردند ، به فكر اختلاف خود با طايفه كنانه و جنگهايشان افتادند و يكى از آنها گفت : بيم آن دارم كه افراد كنانه از پشت سر بيايند و به ما حمله كنند و همين ترس اراده آنها را در حركت سست كرد ولى سراقة بن مالك كه از بزرگان كنانه بود گفت : من ضمانت مىدهم كه طايفه كنانه از پشت بر شما نتازند و آسيبى به شما نرسانند . در اين موقع بود كه فكر خروج تقويت شد و هر كس را كه قدرت جنگ بود دست از مكه شسته و رهسپار ميدان شد .