تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
حق‌تعالى اميد غنيمت و دستيابى به قافله را وسيلهء خروج ايشان گردانيد هرچند غرض اصلى مغلوب شدن مشركان و رفعت اسلام و قوت مسلمانان بود . ابو سفيان هم كه همواره در صدد دريافت خبرى از جانب مدينه بود هركه را در راه مىديد از مدينه و سپاه اسلام مىپرسيد ، تا آنكه متوجه شد حضرت گروهى از مهاجرين و انصار را به قصد دستيابى به قافله او روانه كرده و چون حرص فراوانى به حفاظت از كاروان و اموال خود داشت ، به جانب شام مراجعت نمود و در راه ضمضم بن عمرو را به ده دينار اجير كرد و او را با شترى به سوى مكه روانه كرد و به او گفت : چون به مكه رسيدى قريش را آگاه كن كه محمد با گروهى از يارانش به قصد غارت قافله بيرون آمده‌اند ، هرچه سريعتر خود را به قافله برسانيد . سه روز قبل از اينكه ضمضم وارد مكه شود عباس فرزند عبد المطلب ، وليد بن عتبه را ديد و به او گفت : خواهرم عاتكه خوابى ديده است كه او را مضطرب ساخته و چون براى من نقل كرد ، از اين‌كه مصيبتى دامنگير طايفه شما گردد ، در هراسم . وليد پرسيد : عاتكه چه خوابى ديده است ؟ عباس پاسخ داد : عاتكه در خواب ديده است يك نفر شترسوار وارد مكه شد و چون به ابطح رسيد ، با صداى بلند گفت : چرا كوچ نمىكنيد ؟ ! شما پيمان‌شكنان سه روز ديگر به جايى خواهيد رفت كه در آنجا كشته مىشويد ، سپس داخل مسجد شد ، درحالىكه مردم از عقب آن مرد روان بودند و آنگاه كه مردم اطراف او را گرفتند بر فراز كعبه رفت و فرياد زد : اى ملت چرا قيام نمىكنيد ؟ ! سه روز ديگر پيمان شكسته مىشود . بعد با شتر خود روى كوه ابو قيس رفت و همين مطلب را باز تكرار كرد ، سپس سنگى برداشت و آن را پرتاب كرد و آن سنگ به طرف پايين سرازير شد و چون بر شهر فرود آمد ، خانه‌اى از قريش نبود مگر اينكه ريزه‌اى از آن سنگ در آن افتاده باشد . » اى وليد اين بود جريان خواب ، ولى تو آن را از مردم پوشيده‌دار . اما وليد پدر خود را از اين مطلب آگاه ساخت و جريان اين خواب منتشر شد و سخن روز مردم شد و مورد بحث و نقد مردم قرار گرفت تا به گوش ابو جهل رسيد .