عباس مشغول طواف خانه خدا بود و ابو جهل هم در ميان عدهاى از قريش نشسته بود و درباره خواب عاتكه سخن مىگفت . ابو جهل چون عباس را ديد گفت : وقتى از طواف خود فارغ شدى ، پيش ما بيا !
عباس چون طوافش را به پايان رساند ، پيش ابو جهل و اطرافيان وى آمد و در جمع آنها نشست . ابو جهل به عباس گفت : اى فرزندان عبد المطلب از كى تا به حال يك پيغمبر زن هم در ميان شما پيدا شده ؟
عباس گفت : كدام زن ؟
ابو جهل گفت : عاتكه ، همان كه مدعى است چنين خوابى براى ما ديده است !
عباس : عاتكه چه خوابى ديده است ؟
ابو جهل : اى فرزندان عبد المطلب ! شما به پيغمبرى مردان خود قانع نيستيد ، زنان خود را هم پيغمبر نمودهايد ؟ عاتكه ادعا مىكند كه در خواب ديده است كه مردى شتر سوار مىگويد : سه روز ديگر فرصت داريد تا كوچ كنيد و كشته شويد ، ما تا سه روز ديگر صبر مىكنيم اگر ادعاى اين زن صحيح شد ، شما را تصديق مىكنيم و اگر حرف شما نادرست درآمد ، پس شما دروغگوترين طايفه عرب هستيد .
عباس به كلى انكار كرد كه عاتكه چيزى گفته باشد و سپس از آنها دور شد .
چون شب فرارسيد ، تمام زنان طايفه عبد المطلب نزد عباس آمدند و به او اعتراض كرده و گفتند : چرا به اين فاسق خبيث ( ابو جهل ) فرصت داديد كه به مردان شما اهانت كند و سپس زنان شما را به باد تمسخر بگيرد و شما هم بشنويد و از آنچه شنيدهايد متأثر نشويد و غيرت شما به جوش نيايد .
عباس گفت : به خدا سوگند كه برخورد او براى من بسيار گران تمام شد و جبران آن براى من كار دشوارى نيست . سوگند به حق ، اگر بار ديگر به رفتار زشت خود ادامه دهد و از زنان ما به زشتى ياد كند با او به نبرد مىپردازم و شما را از شر او خلاص مىكنم .
سه روز از زمانى كه عاتكه آن خواب را ديده بود گذشت و عباس با عصبانيت تمام براى جبران و تلافى ياوهگوييهاى ابو جهل به سمت مسجد الحرام حركت كرد و چون ابو جهل را ديد ، به سوى او رفت تا اگر بار ديگر حرف خود را تكرار كند با او درگير
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 433
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٤٣٣