اميه مجلس را ترك كرد و به سوى خانهء خود حركت كرد ، درحالىكه آتش خشم و غضب در وجودش شعلهور بود و در اين فكر بود كه چگونه اين خطاى بلال را با انواع آزار و شكنجه تلافى كند .
چون بلال آمد و در مقابل اميه ايستاد ترس و هراس وجودش را فراگرفت ، زيرا مىديد اميه به قدرى خشمگين است كه خون از چشمش مىبارد ، پس دريافت كه اربابش قصد سوئى در مورد او دارد .
اميه به بلال گفت : اين چه خبرى است كه در مورد تو شنيدهام ؟ آيا راست است كه تو گاهوبيگاه از تاريكى شب و يا از خلوت گرماى روز استفاده مىكنى و پيش محمد مىروى ؟ آيا تو به دين او ايمان آوردهاى ؟ خرافات و ضلالت او را پذيرفتهاى و به لات و عزى كافر شدهاى و از پرستش خدايان عرب و قريش سرپيچى كردهاى !
بلال پاسخ داد : اكنون كه از سر من آگاه و از اسلام من مطلع گشتهاى ، من داستان خود را از تو كتمان نمىكنم . من نزد محمد رفتهام و به رسالت او ايمان آوردهام و سخنان او را تصديق كردهام و اكنون كه تو بر اين موضوع آگاه شدى ، ديگر مرا از اطلاع ديگران باكى نيست ، گرچه همه مردم از اين موضوع باخبر شوند .
اميه با عصبانيت تمام گفت : مگر نمىدانى كه تو بندهء زرخريد منى و تملك تو مانند ساير اموالم در دست من است ، از روزى كه تو را خريدهام ، جسم و عقل تو را نيز خريدهام ، و روح و اعضاء تو را مالك شدهام روح تو چنين قدرتى ندارد كه به هرچه خواست معتقد شود و فكر تو اجازه ندارد هر كجا كه بخواهد جولان دهد ! اين چه گستاخى است كه پيش گرفتهاى و از حدود خود تجاوز كردهاى و از دين ارباب و مولاى خود خارج شدهاى ؟
بلال گفت : درست است كه من بنده و اسير ، و خادم و نوكر توام و آن را منكر نمىشوم و در اين راه اگر مرا مأمور سازى كه در شبهاى تاريك ، مسيرى ترسناك و پر خطر را طى كنم ، دستور تو را اجرا مىكنم و يا اگر به من امر كنى كه سنگهاى گران را در اوج گرماى ظهر بر دوش بگيرم ، سرپيچى نمىكنم ، اما عقل و فكر ، و عقيده و ايمانم ، تحت تملك و سلطه تو نيست و من در ايمان و اعتقاد خود آزادم ، راستى ايمان و
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 394
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٣٩٤