شدم ، درحالىكه اين كلمات مانند نقش بر قلبم حك شده بود . سپس از آنجا خارج شدم ، اما چون به دامنه كوه رسيدم ، ناگهان صدايى آسمانى شنيدم كه مىگفت :
اى محمد : تو رسول خدايى و من جبرئيل هستم .
بىحركت ايستادم و به آسمان نگريستم درحالىكه به هر طرف نگاه مىكردم او را مىديدم كه سرتاسر افق را پوشانده و من همچنان به او خيره شده بودم و توان حركت نداشتم تا از نظرم دور شد و من به خانه مراجعت كردم .
همسر فداكار و عاقل و رشيد چون سخنان محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم را شنيد ، عشق و علاقه به اسلام به قلبش راه يافت و نور آن سرتاسر وجودش را فراگرفت و با اطمينان به ريسمان خدا متصل گشت و به اسلام ايمان آورد و با مهر و علاقه شديد به يارى همسر همت گماشت و هرچه در توان داشت در راه رضاى خداى منان و رسول گراميش بذل و بخشش نمود و چه نيكو معين و وزيرى بود براى آن حضرت .
خديجه كبرى عليها السّلام با شنيدن اين سخنان رو به همسرش كرد و گفت : بشارت باد ترا و دل خوش دار و ثابتقدم باش ، سوگند به كسى كه جان خديجه در دست اوست ، من ايمان و باور راسخ دارم كه تو پيامبر اين امت باشى ، پس برخاست و جامهاى بر آن حضرت پيچيد تا از لرزشى كه از نزول پيام الهى بر حضرت عارض گشته بود ، بكاهد و محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم از شدت خستگى به خواب رفت .
سپس خديجه شتابان نزد پسر عمويش ورقة بن نوفل كه كتب آسمانى را خوانده و از مبانى تورات و انجيل مطالبى را مىدانست ، رفت و به او گفت : شوهرم مىگويد كه جبرئيل بر او نازل گشته و سپس داستان آن حضرت را براى ورقه بازگو كرد . ورقه با شنيدن سخنان خديجه عليها السّلام گفت : قدّوس ، قدّوس .
سوگند به كسى كه جان ورقه به دست اوست ، اى خديجه اگر راست گفته باشى ، جبرئيل همان ناموس اعظم كه خدمت موسى عليه السّلام مىآمد ، به حضور محمد رسيده است و او پيامبر اين امت است و خديجه با شنيدن اين خبر ، خوشحال و شادمان و با دلى سرشار از عشق و علاقه به آن حضرت به خانه بازگشت .
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 392
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٣٩٢