خبرى از او به دست آورند . آنها اطراف مكه و هر جايى كه احتمال حضور آن حضرت را مىدادند ، گشتند ولى اثرى از او به دست نياوردند .
اما محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم در جايگاه مناجات و محل ارتباط خويش با خداوند بود و چون از حالت نزول وحى خارج شد به منزل بازگشت و همسرش را متأثر و ناراحت ، و نگران و مضطرب ديد . خديجه عليها السّلام چون چشمش به نور جمال محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم روشن شد ، بىاندازه خوشحال و خرسند گشت و از او پرسيد ، چه خبر شده است ؟ چرا پريشانى ؟
آن حضرت نزديكتر آمد و در كنار همسرش نشست ، خديجه عليها السّلام باز پرسيد : اى ابو القاسم ، كجا بودى ؟ به خدا سوگند چندين نفر را به دنبالت فرستادم و آنها تمام كوههاى مكه را گشتند ولى ترا نيافتند .
حضرت فرمود : جبرئيل آمد درحالىكه در دستش دستمالى از حرير بود و در آن كتابى قرار داشت و به من گفت : بخوان .
گفتم : خواندن نتوانم .
او مرا به شدت فشار داد تا جايى كه نفسم گرفت و گمان بردم كه خواهم مرد ، پس مرا رها كرد و گفت : بخوان .
گفتم : چه بخوانم ؟
پس گفت :
« اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ . خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ »
« * »
« ( اى رسول گرامى برخيز ) قرآن را به نام پروردگارت كه آفرينندهء عالم است بر خلق قرائت كن ، آن خدايى كه آدمى را از خون بسته ( كه تحول نطفه است ) آفريد ، بخوان قرآن را ( و بدان كه ) پروردگار تو كريمترين كريمان عالم است ، آن خدايى كه بشر را علم نوشتن به قلم آموخت و به آدم آنچه را نمىدانست ، به الهام تعليم داد ( كه به اين نوشتن براى انسان افكار و علوم گذشتگان را محفوظ داشت و نظم معاش و معاد و هر فضل و علم و كمال را منظم و برقرار ساخت ) » .
حضرت ادامه داد پس از ابلاغ پيام ، جبرئيل ناپديد شد و من از حالت خواب بيدار
هامش
( * ) . سوره علق ، آيات : 1 تا 5 .