بازخريد بلال
روزى ابو بكر از يكى از درههاى مكه عبور مىكرد ، بلال را ديد كه در زير شكنجههاى سخت و طاقتفرسا آه و ناله مىكند و اميه هم از روى تكبر و جهالت تمام مقابل وى ايستاده و شاهد فرياد سوزناك او بود ، اميه به وضع نالان و اسفناك بلال مىنگرد و گويا غضب خود را تسكين مىدهد و آتش كينه خود را خاموش مىسازد و از تماشاى اين منظره لذت مىبرد ، ابو بكر با مشاهده اين صحنه رقتبار دلش به حال بلال سوخت و عاطفه انسانى در او تحريك شد ، پيش آمد و گفت : اميه تا چه زمانى اين بيچاره بايد هدف شكنجه و آزار و اذيت تو باشد به راستى تو از اين آه و ناله دلخراش بلال چه سودى مىبرى و از اين اشكهاى سوزان كه از صورت او جارى است چه لذتى مىبرى ؟ چه جرمى مرتكب شده كه مستوجب چنين عذابى است ؟ !
اميه از روى كبر و غرور و خودخواهى گفت : اين غلام من است ، من مالك او هستم به هر طريقى كه بخواهم او را شكنجه مىدهم و هر موقع بخواهم او را آزاد مىسازم ، تو و رفيقت بلال را در اين دام گرفتار و اسباب بدبختى او را فراهم ساختيد ، اگر دلت به حال او مىسوزد و قصد ترحم بر او دارى ، او را از من خريدارى كن و از اين شكنجهها نجاتش ده ولى تا زمانى كه بندهء من است ، در زير شكنجه و عذاب است ، تا به عبادت لات و عزى بازگردد .
ابو بكر فرصت را غنيمت شمرد و تصميم گرفت با خريد بلال او را از اين وضعيت رقتبار نجات دهد ، لذا رو به اميه كرد و گفت : بلال را از تو خريدم و از اين پس در اختيار تو نخواهد بود و اما تو اى بلال ! بخاطر خدا و به پاداش صبر و مقاومتت در راه او ، آزادى .