اسلام من چه ضررى به تو مىرساند ؟ ! درحالىكه من در خدمت و تملك تو هستم اگر در ايمان و عقيده با تو همراه نباشم ، عهد و پيمان بردگى خود را نقض نكردهام .
اميه درحالىكه سخت منقلب شده و به هيجان آمده بود گفت : تو به عنوان يك برده سراپا در اختيار منى ، عقل و فكر تو و حتى طپش قلبت و خاطرات درونى و زمزمهء زبانت همه و همه از آن من است و تو بر تمام وجود خود ذرهاى تملك ندارى .
به زودى طعم انواع شكنجهها را خواهى چشيد و به سزاى تمرد خودخواهى رسيد تا ريشهء اين عقايد جديد از وجود تو كنده شود ، به زودى من تار و پود عقايد تو را مىشكافم و آن را از سينهات خارج مىسازم .
سپس اميه در نهايت خشم و غضب و با قلبى تهى از عاطفه و انسانيت به سوى بلال حملهور شد و گريبان او را محكم گرفت ، دست و پايش را بست و او را به دست كودكان سپرد تا سنگبارانش كنند و همچون گوى او را هدف قرار دهند .
بلال در زير شكنجه
اميه در آخر روز پيش بلال آمد و اميدوار بود كه اين آزار و اذيت ، تمايل به دين محمد را از روح او زدوده باشد و او از پيروى از دين و آيين جديد نادم و پشيمان شده باشد ، ولى آيا قلبى كه تسليم خداوند يگانه شود ، مىتواند از آن دل بركند ؟ تحمل غل و زنجير ، و عذاب و شكنجه در مقابل كسب حلاوت ايمان آسان است و بلال كه دلش از نعمت اسلام متنعم شده است براحتى از آن چشم نمىپوشد .
اميه به بلال گفت : اى بلال خود را چگونه يافتى ؟ آيا حاضرى اين همه آزار و اذيت را تحمل كنى و يا اينكه به پرستش لات و عزى باز مىگردى و به گفتار محمد و دين جديد او كافر مىشوى ؟
بلال با نگاهى پرمعنى آمادگى خود را براى تحمل شكنجهها نشان داد و بىاعتنايى خود را به شكنجه و آزارهاى اميه اعلام داشت ، گويا به اميه مىگفت : تو تازيانه دارى مىتوانى جسم مرا كبود سازى ، ريسمان دارى و مىتوانى گردن و دست و پاى مرا ببندى ، تير و شمشير دارى و مىتوانى گردن مرا هدف قرار دهى ، اما ابزارى