تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
اظهار مىدارد كه قصد دارد پادشاه را از خطر دين جديدى كه يهوديت را تهديد مىكند ، مطلع سازد . ذونواس با تعجب گفت : دين جديد ! فورا آن مرد را نزد من آوريد . مرد نجرانى بىدرنگ وارد شد و گفت : اى پادشاه تاج‌دار عصر شما بخير و سلطنت جاويد باد ، دستت بر دشمنان گشوده و منصور باد ، خداوند بر هدايت و توفيقت در آنچه اراده كرده‌اى بيفزايد . پادشاها ! من به طلب احسان يا براى دفع ظلم و ستم به اين سفر نيامده‌ام ، بلكه حادثه‌اى در نجران واقع شده كه اگر جلوى آن سد نشود انتظار مىرود به ساير بلاد نيز سرايت كند و شايد به يمن هم نفوذ كند و با عبور از يمن ، به ساير ممالك نيز برسد و عالمگير شود . ذونواس گفت : تو با اخبار خود مرا به وحشت انداختى و فكر مرا مشغول ساختى ! تفصيل آنچه را كه اشاره كردى بيان كن ! مسافر گفت : مدتى است كه در نجران دين جديدى به نام نصرانيت ظهور كرده و مبلغين آن ، به نام عيسى مسيح بشارت مىدهند . بت‌پرستان نجران به اين دين گرايش پيدا كرده‌اند و فوج‌فوج به آن ايمان مىآورند ، عده‌اى از يهوديان نيز از دين خود خارج شده و به همراه بت‌پرستان به دين جديد وارد مىشوند و گروهى از يهود كه به دين خود باقى مانده‌اند ، مورد آزار و اذيت قرار مىگيرند . اگر پادشاه ، يهوديت نجران را حمايت نكند ، به زودى آثار يهود از آن سرزمين محو و نابود مىگردد و تاريخ آن به سرانجام مىرسد . ذونواس خود را جمع كرد و محكم روى دو زانو نشست و درحالىكه از شدت عصبانيت گلويش خشك شده بود ، گفت : چگونه اين دين به نجران راه يافته است ؟ و چطور در اين سرزمين نفوذ كرده و در اين مدت كم آشناى دلها شده و آنها را تسخير نموده ؟ دراين‌باره توضيح بيشترى بده ! مرد نجرانى در پاسخ ذونواس چنين گفت : چندى قبل در ميان بردگانى كه وارد نجران شدند ، دو برده بودند ، يكى رومى بنام فيميون و ديگرى عرب به نام صالح .