ذونواس گفت : آنچه دربارهء او مىدانى ، بگو ، زيرا اين داستان ، فكر و دل مرا به خود مشغول ساخته است .
مرد نجرانى گفت : صالح ، دوست فيميون نحوه آشنايى خود با فيميون را اينطور نقل مىكند : كه يك روز در دهكدهاى از توابع شام كار مىكردم كه فيميون را در يكى از كوچههاى دهكده ديدم و در اولين نگاه آثار تقوا را در سيماى او مشاهده نمودم .
چهرهء او از عقل سرشارى خبر مىداد ، لذا به او علاقهمند شدم و بىاختيار دل به او سپردم .
صالح در ادامه مىگويد : سپس پنهانى به دنبال او حركت كردم تا اينكه يكى از روزهاى هفته او به قصد عبادت عازم صحرا شد و به هنگام نماز اژدهايى به سوى او شتافت و قصد حمله به او را داشت ، من ترسيدم و وحشتزده فرياد زدم ، اى فيميون ! از اژدها بپرهيز ، زيرا به طرف تو مىآيد . ولى فيميون همچنان بىاعتنا به نماز خويش ادامه داد و اژدها هنوز به وى نزديك نشده بود كه در جاى خود خشكيد و جان داد .
صالح مىگويد : من با مشاهده اين منظره نزديك فيميون آمدم و از وى طلب رفاقت و انس كردم ، پس اجازه داد و از آن روز ، همواره باهم از روستايى به روستاى ديگر مىرفتيم و چون فيميون كرامات و كارهاى عجيب خود را آشكار مىساخت ، بر علاقه من نسبت به او افزوده مىشد و بيشتر به او دل مىسپردم ، تا اينكه روزى در يكى از بيابانها ، گروهى عرب بر ما وارد شدند و ما را به اسارت بردند و سپس در شهر نجران فروختند ، و داستان فيميون در نجران چنين بود .
آتش خشم يهود و مقاومت مردم نجران
هنوز مرد نجرانى سخن خود را تمام نكرده بود كه غضب وجود ذونواس را فرا گرفت و آتش خشم در سينهء او شعلهور شد ، چه در نجران دينى غير يهود شايع و قانونى غير از حكم تورات رايج گشته ، سپس سوگند ياد كرد كه شمشير خود را غلاف نسازد و غضب خود را فروننشاند ، تا اينكه مردم نجران را به آتش قهر و خشم خود بسوزاند ، مگر آنكه آنها را دوباره به دين و آيين يهود بازگرداند .