مرد گفت : من به سبب امر خطير و مهمى به اين مكان آمدهام تا ذى نواس را از خطر بزرگى مطلع سازم .
نگهبان گفت : پادشاه اكنون از ملاقات شما و هركس ديگر كه نياز به ديدار او داشته باشد معذور است ، حتى اگر او ذى الشّناتر را به قتل رسانده و فتنه او را خاتمه داده باشد و يهوديت يمن را به وضع و اعتبار عصر تبّع رسانده باشد ، بعلاوه او اكنون آماده حركت است و قصد جنگى طولانى دارد و مىخواهد شرق و غرب عالم را زير نفوذ خود آورد . او سوگند ياد كرده و آسايش و خواب را بر خود حرام كرده تا اينكه يهوديت را دين رايج سازد و حكم تورات را در روى زمين نافذ گرداند .
سپس ادامه داد : پادشاه هنگام غروب كه هوا قدرى خنك مىشود از كاخ خود به اين باغ مىآيد و همه بزرگان ، رؤسا و فرماندهان سپاه و سران لشكر را به حضور مىپذيرد و آنگاه در مورد جنگ و جهاد با آنها به شور و مشورت مىپردازد و طرح مبارزه و وسايل و مهمات سپاه را بررسى مىكند .
مرد مسافر گفت : مطلب من با اين موضوع ارتباط نزديك دارد و آنچه من آوردهام مربوط به همان مهمى است كه وى براى گسترش آن شمشير از نيام كشيده و قصد دارد در اين راه وارد عمل شود ؛ اگر مطلب مرا به پادشاه بگويى ، ترديدى ندارم كه مرا به حضور مىپذيرد و به سخنانم توجه مىكند و در مورد آن به فكر و تدبير و چارهجويى مىپردازد .
مرد مسافر اين را بگفت و به گوشهاى از كاخ پناه برد ، تا به دور از گرماى هوا دمى بياسايد تا موقعى كه پادشاه براى تبادل نظر در امور از كاخ خارج شد ، او بتواند پادشاه را ملاقات كند .
ظهور مسيحيت در نجران
ذو نواس از كاخ خود خارج شد و راه باغ را پيش گرفت ، درباريان و رجال اطراف او را گرفتند اما قبل از اينكه وارد بحث و بررسى مسائل جارى شوند ، پيشخدمت آمد و گفت : مردى از نجران براى ملاقات و تشرف به حضور شما آمده است و چنين