يكى از بتپرستان كه « نخله » را پرستش مىكرد ، فيميون را خريد و او را مردى كريم و بزرگوار يافت كه نور تقوا و پرهيزكارى در سيمايش مىدرخشد و گفتار و كردارش پسنديده و نيكوست . او تمام روز را كار مىكند و هيچگاه اظهار خستگى نمىكند و آنگاه كه شب فرامىرسد ، به اطاق خود وارد مىشود و به عبادت و نيايش پروردگار خويش مىپردازد .
يك روز كه ارباب فيميون او را در حال نماز ديد متوجه شد كه اطاق او بدون چراغ روشن است ، از كار او متعجب گشت و از دين وى جويا شد و از او پرسيد : آيا تو جز اين درخت خرمايى كه معبود ماست مىپرستى ؟
فيميون گفت : من خدايى را پرستش مىكنم كه مالك زمين ، مدبر موجودات و سرچشمه حيات است ، همان خدايى كه مسيح به وجود او گواهى داده ، و به قدرتش ما را رهنمون شده است ، اما اين درخت خرما مالك سود و زيانى براى شما نيست و حتى قادر به جلب منفعت و دفع ضررى از خود نيست ، پس چگونه مىتواند مالك خير و شر ديگران باشد ، اگر من بخواهم مىتوانم از خدا خواهش كنم هماكنون بادى بفرستد و آن را ريشهكن كند و يا آتشى بفرستد و آن را بسوزاند .
ارباب فيميون به او گفت : آيا مىتوانى چنين كارى انجام دهى ؟
فيميون گفت : اگر انجام دادم به نصرانيت ايمان مىآورى ؟
ارباب فيميون گفت : بلى ، و سپس مطابق اعتقاد خود و يارانش نماز بر پاى داشت و از خداى خويش خواهش كرد بادى سخت بفرستد ، سپس چيزى نگذشت كه بادى بر درخت خرماى ارباب او وزيد و آن را خشكانده و بر زمين افكند . در همين موقع ارباب وى به خداى عيسى ايمان آورد و اين داستان در نجران منتشر شد و مردم گروه گروه به نصرانيت گرويدند و اكنون هركه را بنگرى به اين دين ايمان آورده و يا قصد گرايش به آن را دارد .
ذى نواس گفت : آيا مطلب ديگرى در اين مورد مىدانى ؟
مرد نجرانى گفت : اگر ما يلى آنچه مردم نجران دربارهء فيميون نقل مىكنند برايت بازگو كنم ، تا شدت علاقه مردم نسبت به دين او را دريابى !
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 372
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٣٧٢