تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
شرح ماجرا را براى دوستانم بازگويم ، زيرا اكنون انتظارشان طولانى گشته و مضطرب و نگران هستند . شاه چون از وضع آنان آگاه شد ، براى ديدار آنان شتافت و به سوى غار رهسپار گشت . در آنجا گروهى را ديد كه زنده هستند و نور حيات در جبينشان مىدرخشد و خون گرم در رگهايشان جارى است ، با آنان دست داد و آنان را در آغوش كشيد و به كاخ خويش دعوتشان كرد و از آنان خواست كه در كاخ وى منزل كنند . ولى جوانان گفتند اكنون ، ديگر علاقه‌اى به زندگى نداريم ، زيرا فرزندان و بازماندگان ما مرده‌اند ، خانه‌ها و منازل ما خراب شده و رشتهء زندگى ما گسسته است . سپس از صميم قلب به سوى خدا روى آوردند و از او خواستند كه آنان را نزد خود فرا خواند و رحمت خود را شامل حالشان گرداند ، و سپس به فاصله پلك‌زدنى مانند جسدهاى بىجان بر زمين افتادند . مردم شهر گفتند : خداوند از اين جهت ما را از حال اين جوانان آگاه كرد كه بدانيم وعدهء خدا و رستاخيز حقيقت است و قيامت بدون ترديد مىآيد . سپس در مورد اجساد آنها به اختلاف‌نظر پرداختند : « گروهى گفتند : ساختمانى بر روى آنان بنا مىكنيم ، و سرانجام تصميم گرفتند مسجدى بر در غار و روى اجساد آنان بنا كنند . »