تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
دست پيدا كرده است ، لذا مردم را خبر كرد و از هر سو اطرافش جمع شدند . جوان گفت : مردم ، شما اشتباه مىكنيد . اين سكه‌ها جزئى از يك گنج نيست . اين پولهايى است كه ديروز در دادوستد از دست مشترى گرفتم و امروز به قصد خريد آنها را خرج مىكنم . وحشت و تعجب شما از چيست ؟ ! چرا به من افترا مىبنديد و بر حدس و گمان خود اصرار مىورزيد ؟ ! جوان كه اين وضع را ديد از بيم آنكه حقيقت كارشان آشكار گردد تصميم گرفت به غار بازگردد ، ولى مردم اطراف وى را گرفته و از روى مهربانى و شفقت با وى به گفتگو پرداختند و از اصل و نسب او پرسيدند و بالاخره فهميدند ، اين جوان يكى از اشراف‌زادگان و يكى از آن جوانان اصيل شهر است كه سيصد و نه سال پيش از ظلم حاكم وقت فرار كرده‌اند و از قرار مسموع مدتهاى مديدى پادشاه آنان را جستجو مىكرد ولى به آنان دست نيافت و خبرى از آنان كسب نكرد . راستى چقدر جوان خداپرست ترسيد ، آنگاه كه فهميد حقيقت كار او فاش شده و مردم بر داستانش آگاه شده‌اند و بىترديد از بيم جان خود و برادرانش به فكر فرار افتاد .

موحدين آرزوى بازگشت بسوى خدا كردند

يكى از افرادى كه ناظر ماجرا بود گفت : اى جوان وحشت نكن ، آن حاكمى كه تو از او مىترسى سيصد سال پيش مرده و پادشاهى كه اكنون بر تخت سلطنت تكيه زده مانند تو معتقد و مؤمن به خداى يگانه است . « 1 » حال بگو بقيهء رفقاى تو كجايند ؟ ! بدين ترتيب جوان حقيقت وضع خود را دريافت و فهميد كه شكاف عميقى از تاريخ بين آنان و مردم بوجود آمده است و پنداشت اكنون براى مردم مانند يك رؤياى خيالى و يا سايه‌اى متحرك است ، لذا به مردم گفت : مرا واگذاريد تا به غار بازگردم و
هامش
( 1 ) . زمانى كه اصحاب كهف به غار پناهنده شدند ، پادشاهى رومى به نام « دقيانوس » بر آن سرزمين حكومت داشت كه با نصارى بسيار بدرفتارى مىكرد ، اما هنگامى كه اصحاب كهف از خواب بيدار شدند « تأودوسيوس صغير » امپراطور مسيحى دولت روم حاكم وقت بود و در اين دوران عقيده معاد روحانى و انكار معاد جسمانى رايج بود و حادثه اصحاب كهف بر ابطال اين عقيده و اثبات قدرت الهى بر معاد جسمانى بوقوع پيوسته است .