مىكنم كه بخشى از يك روز را در خواب بودهايم .
چهارمى گفت : گفتگو را كنار بگذاريد ، خدا به زمان خواب ما آگاهتر است ، من گرسنهام و آنقدر گرسنگى بر من فشار آورده كه گويا چند روز است غذا نخوردهام ، بايد يكى از ما به شهر برود و غذا و خوراكى تهيه كند ولى بايد بسيار دقت كند و هوشيار و زيرك باشد تا كسى او را نشناسد و از حال وى آگاه نگردد زيرا اگر مردم افسوس بر ما دست يابند و مخفيگاه ما را بشناسند ، ما را مىكشند و يا ما را بالاجبار از دين و آيين خود خارج مىكنند .
موحدين و تصور شهر جديد ؟ !
يكى از جوانان خداپرست به شهر رفت تا غذايى فراهم كند ، او با ترس و وحشت زياد وارد شهر افسوس شد زيرا مىديد كه وضع شهر بطور كلى تغيير كرده ، بناها دگرگون شده ، خرابههاى ديروز كاخ و كاخهاى ديروز به صورت ويرانه و آثار باستانى درآمده است ، قيافه مردم شهر براى او آشنا نيست و گويا قبلا آنها را نديده است و بقول شاعر عرب :
أمّا الديار فانها كديارهم * و أرى رجال الحىّ غير رجاله « 1 »
نگاههاى او حيرتآميز است ، زياد به اينسو و آنسو مىنگرد ، اضطراب و نگرانى در حركت او مشاهده مىشود و هر لحظه بر آن افزوده مىگردد ، همين امر موجب جلب توجه مردم شد و آنها كنجكاو شدند ، تا از وضع مرد ناشناس آگاه شوند .
يكى گفت آيا تو در اين شهر غريبى ؟ به چه فكر مىكنى و در جستجوى چه هستى ؟
جوان گفت : من غريب نيستم ، به جستجوى غذايى مىگردم ولى محل فروش آن را نمىيابم . مرد دستش را گرفت و او را به سمت مغازهاى هدايت كرد . جوان چند سكه از جيب خود درآورد و به دست مغازهدار داد . صاحب مغازه چون به سكهها نگاه كرد فهميد كه از زمان ضرب اين سكهها بيش از سيصد سال مىگذرد ، لذا فكر كرد كه اين جوان گنجى پيدا كرده و اين چند سكه نمونهاى از آنهاست و او به ثروت سرشارى
هامش
( 1 ) . گويا شهر همان شهر آنهاست ولى مردم حاضر با اهالى اصلى آن تفاوت دارند .