نگهبانى از آنان را به عهده گرفت لذا آنها نيز حيوان را پذيرفتند .
جوانان ، پيوسته راه پيمودند تا به شكاف غار كوه رسيدند . در آنجا از ميوه درختان خوردند و از آب چشمهاى نوشيدند . پس براى رفع خستگى به درون غار رفتند و دراز كشيدند تا توان از دسته رفته را بازيابند ولى لحظاتى بعد سنگينى پلكها ، چشمهاى آنها را فروبست و جملگى را در خواب عميقى فروبرد .
سيصد و نه سال در خواب
شبهاى متوالى از پس روزها آمد و سالى پس از سال ديگر گذشت ولى جوانان خداپرست همچنان در خوابى عميق بودند ، در اين مدت بادهاى هولناك و رعد و برقهاى مهيبى بر آنها گذشت ولى چشم و گوش آنها بر درك حوادث بسته بود ، خورشيد چون طلوع مىكرد از روزنهاى درون شكاف كوه را روشن مىساخت و نور و حرارت به آن مىبخشيد ولى اشعه زرين خورشيد به بدن ايشان آسيبى نمىرساند تا بدين گونه اراده خدا تحقق يابد و بدنشان حفظ گردد و حياتشان بقاء يابد و اگر كسى در وضع آنان دقت مىكرد ، مىديد گاهى از راست به چپ و زمانى از چپ به راست مىغلطند و ظاهرشان به قدرى تغيير يافته كه هر بينندهاى را به وحشت مىاندازد .
سيصد و نه سال از زمان خواب آنها گذشته بود كه ناگهان از خواب بيدار شدند ، در حالى كه گرسنگى شديدى در خود احساس مىكردند و از فرط ضعف و گرسنگى به سختى از جاى خود برمىخاستند و لذا متوجه تغيير ظاهر يكديگر نشدند ، آنها تصور نمىكردند كه زمان زيادى در خواب بودهاند و از گذشت زمان اطلاعى نداشتند .
يكى از آنها گفت : من فكر مىكنم كه ساعتهاى طولانى در خواب بودهايم نظر شما چيست ؟
دومى گفت : من گمان مىكنم كه يك روز خوابيده باشيم و اين گرسنگى و ضعفى كه من احساس مىكنم تاييدى بر نظر من است .
سومى گفت : ما صبح خوابيديم و هنوز خورشيد به غروب نزديك نشده ، من گمان