فرار خداپرستان
خداى يگانه قلبهاى يكتاپرستان را محكم كرد و به آنها اطمينان بخشيد ، لذا در جواب گفتند : اى شاه ! ما از روى تقليد در اين دين وارد نشديم ، از روى اكراه و اجبار به آن عمل نمىكنيم و با جهل و نادانى آن را انتخاب نكردهايم بلكه فطرتمان ، ما را به اين دين دعوت كرد و ما هم به نداى فطرت خود پاسخ مثبت داديم ، عقل مسير روشنى را به ما نشان داده و ما در پرتو آن حركت كرديم ، ما به سوى خداى يكتا دعوت شديم و جز او معبود ديگرى را نمىپذيريم .
اگر حقيقت را بخواهى اين قوم ما هستند كه از روى جهل و تقليد به عبادت بت پرداختهاند و هيچ دليلى بر كار خود ندارند و با حجت و برهان روشنى راهنمايى نشدهاند و اكنون اين است حاصل فكر ما و آنچه به آن يقين پيدا كردهايم ، هرچه مىخواهى درباره ما انجام بده !
پادشاه گفت : امروز برويد ؛ به شرطى كه فردا بياييد تا درباره شما بينديشم و قضاوت كنم .
جوانان خداپرست بار ديگر گرد هم آمدند و در كار خويش به تفكر و مشورت و تبادل نظر پرداختند . يكى از آنها گفت : اكنون كه پادشاه از رمز و راز ما آگاه گشته ، ما ديگر نمىتوانيم در مقابل وعده و وعيد ، و تهديد و تطميع او استقامت كنيم . ما بايد براى حفظ دين خود به سمت كوه حركت كنيم و در غار آن كوه پناه بگيريم ، زيرا تاريكى شكاف كوه و تنگى آن براى ما روشنتر و وسيعتر از محيطى است كه در آن نتوانيم با آسايش خاطر به عبادت خداى يكتا بپردازيم و آزادانه عقايد خود را بيان و به آن عمل كنيم .
سكونت در جايى كه ما را به دينى باطل دعوت مىكنند براى ما قابل تحمل نيست و سرزمينى كه در آن نتوانيم مراسم دينى خود را به راحتى انجام دهيم ، محل مناسبى براى زندگى نيست .
جوانان خداپرست ، بار سفر بسته و دست از وطن خود شستند و براى حفظ دين خود هجرت كردند ، در ميان راه سگى همراه ايشان شد و به آنان پيوست و حراست و