و به خدايان آنها اعتقادى نداشتند .
به زودى مهر و محبت و انس و الفت بين آنها برقرار شد و در عقيده خود با يكديگر مشترك و متحد شدند . آنها گرچه خويشاوندى نزديك و يا بستگى قريبى باهم نداشتند ولى با يكديگر مأنوس شدند و شك و ترديد خود را نسبت به خدايان ملت خود آشكار ساختند و تنفر خويش را از آنها اظهار نمودند .
سپس ايشان با فكر نافذ و فطرت سليم خويش به تحقيق نظام خلقت و آفرينش پرداختند تا افكارشان به نور توحيد منور گشت و به وجود خالق يكتا هدايت شدند و روحشان آسوده و قلبشان مطمئن شد .
اين جوانان تصميم گرفتند كه عقيدهء خود را محفوظ دارند تا كسى به رمز و راز آنها پى نبرد ، زيرا شاه مملكت فردى بتپرست و در عقيدهء خود متعصب و حامى و پشتيبان مشركين بود .
دستگيرى خداپرستان
جوانان خداپرست مانند ديگران در مراسم و مجالس عمومى شركت مىكردند و تظاهر به همسويى با آنها مىنمودند ولى آنگاه كه به خلوت خود مىرفتند به عبادت و نماز و ذكر خدا مىپرداختند ، تا اينكه در يكى از شبها كه گرد يكديگر جمع شده بودند و انجمن آنان برقرار بود . يكى از جوانان با صداى آهسته و ترس و ترديد گفت : اى دوستان ! ديروز خبرى شنيدهام و به صداقت حامل خبر نيز اعتقاد دارم ، اگر چنين باشد ، نتيجهء آن نابودى دين و يا از دست رفتن جان ما است ! من شنيدهام پادشاه از راز ما آگاه شده و عقيده و دين ما در نظر او خوشايند نيست . او از اين موضوع بسيار خشمگين و عصبانى شده و تهديد كرده كه اگر از عقايد قلبى خود دست برنداريم ما را تحت آزار و اذيت قرار مىدهد ، و همين فرداست كه ما را احضار كند و ما با وعده و وعيد و يا شمشير برهنه جلاد او روبرو خواهيم شد . اكنون در كار خود فكر كنيد و تصميمى عاقلانه بگيريد .
نفر دوم گفت : من هم اين خبر را قبلا شنيده بودم ولى فكر مىكردم حقيقت ندارد