تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١

اصحاب كهف « * »

توحيد ، نداى فطرت

مردم شهر افسوس « 1 » در روز عيد گرد خدايان خويش ، جشن گرفته و به بتهاى خود تقرب مىجستند ولى يكى از جوانان اشراف‌زاده كه از خاندان اصيل شهر بود ، به آنچه مىديد اعتقادى نداشت و پرستش و عبادت اين‌گونه خدايان مورد توجه او نبود و موجب آسايش خاطر او نمىشد و به همين جهت در عقيده آنان ترديد داشت و فكرش مضطرب و متحير بود ، لاجرم از جمع مردم جدا شد و مخفيانه از صفوفشان بيرون رفت تا به درختى رسيد و در زير سايه آن درخت با غم و اندوه ، در تفكر و تحير فرورفت . چيزى نگذشت كه جوان ديگرى نيز به او پيوست ، او هم در عقيدهء مردم شك و ترديد پيدا كرده و در آن متحير و متفكر بود . جوان دوم هم از شرافت نژاد و اصالت خانواده برخوردار بود ، سپس افراد ديگرى نيز به آنها پيوستند تا تعداد آنان به هفت نفر بالغ شد و جملگى به عقيده مردم معترض
هامش
( * ) . اقتباس از سوره كهف ، آيات : 9 تا 26 . ( 1 ) . شهر افسوس در كشور تركيه و در جنوب شرقى ازمير واقع است و مشهور است غار معروف اصحاب كهف در دو فرسخى شهر هنوز زيارتگاهى محترم براى مردم است ، اما برخى مفسرين اين نظر را قبول ندارند و معتقدند كه دهانه چنين غارى كه صبح و عصر آفتابگير بوده بايد جنوبى باشد و اين مشخصات با غار « رجيب » در 8 كيلومترى عمان پايتخت اردن مطابق است .
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 361 | محمد أحمد جاد المولى / زمانى