زكريا و يحيى عليهما السّلام « * »
زكريا عليه السّلام و آرزوى فرزند
سالهاى عمر زكريا بالا رفته ، اكنون سفيدى موهاى سرش بر سياهى آن غلبه كرده ، استخوانهايش سست و قامتش خميده شده است . توان حركت او فقط بقدرى است كه به سوى معبد هيكل برود و به امور اين عبادتگاه رسيدگى كند و پند و اندرز خود را به مردم ابلاغ نمايد ، سپس به انجام فرائض مذهبى و عبادت بپردازد و با پايان روز ، شب تاريك را در صحبت با همسر پيرش و ذكر خداوند به صبح برساند .
زكريا روزى يك ساعت نيز به مغازهء خود مىرود ، تا با سود اندكى كه كسب مىكند امور زندگى خود را بگذراند و به يارى درماندگان و مستمندان بپردازد ولى در هر حال از ياد و ذكر خدا غافل نمىشود .
زكريا عليه السّلام نود سال از عمرش گذشته است اما هنوز اولادى نصيبش نگشته و فرزندى از او حاصل نشده تا موجب پيوستگى نسل و اميدوارى او باشد ، لذا او همواره با غم و اندوه ، خستگى و نوميدى به منزل وارد مىشد و پيوسته در اين فكر بود كه چون طومار زندگى او درهم پيچيده شود و مرگ گريبانش را بگيرد ، كيست كه وارث حكمت و حافظ امانت وى باشد ، زيرا غلامان و عموزادگان زكريا خود از
هامش
( * ) . اقتباس از سوره مريم ؛ آيات : 2 تا 15 .