زكريا نزد خدا بزرگوارتر از آن است كه دعاى او به اجابت نرسد و گرامىتر از آنست كه خدا او را نااميد گرداند . پس از مدتى به هنگامى كه زكريا در محراب مشغول به عبادت بود ، ملائك به او ابلاغ كردند : اى زكريا ! خدا تو را به فرزند پسرى بشارت مىدهد كه نامش يحيى است و پيش از اينچنين نامى به كسى داده نشده است .
زكريا صداى ملائكه را شنيد و دچار وحشت و تعجب شد ، تعجب او نه از روى غفلت از قدرت خدا بود بلكه ناشى از هيجان و شادى شنيدن اين خبر مسرتبخش بود و حالت او مانند بيماران و مستمندانى بود كه پس از مدتى به آرزو و حاجت خود رسيده باشند . آنگاه كه زكريا از بهت و حيرت و هيجان شادى و شعف خارج شد به خود آمد و رو به ملائكه كرد و گفت : چگونه ممكن است به پيرمردى ، همچون زكريا و همسر پير و نازايش فرزندى عنايت گردد ؟ !
سؤال زكريا همچون پرسش ابراهيم از خدا به سبب اطمينان بود ، چنان كه ابراهيم هم قبل از زكريا از خدا پرسيده بود چگونه مردهها زنده مىشوند و چگونه در روز قيامت مردم مبعوث مىگردند ؟ ! و اين سؤالها از روى انكار نبود ، بلكه براى افزودن اطمينان قلبى بود .
فرشتگان در پاسخ گفتند : آن خدايى كه تو را از نيستى بوجود آورد ، قادر است در شرايطى فوق العاده اولادى به تو عنايت كند ، گرچه تو در واپسين روزهاى عمر خود بسر مىبرى ولى اين كار از قدرت خدا بعيد نيست .
زكريا عليه السّلام از خدا خواهش كرد ، براى پيش درآمد اين لطف و عنايت علامتى قرار دهد و به طريقى به او خبر دهد كه انجام وعده نزديك است .
خدا در پاسخ به زكريا وحى كرد : علامت براى تو اين است كه سه روز زبانت از سخن گفتن بازمىماند و نمىتوانى با مردم سخن گويى و تنها با زبان اشاره و رمز مىتوانى منظورت را به ديگران بفهمانى .
خدا در روزگار پيرى زكريا فرزند پاكيزهاى به او بخشيد و در همان دوران كودكى علم سرشار و وحى و نبوت را به او عنايت كرد . آنگاه كه يحيى بزرگ شد چنان عاشق و شيفتهء عبادت شد كه از شدت عبادت جسمش ضعيف و اندامش نحيف گشته بود ،
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 306
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٣٠٦