كمانى هم ندارد ، به او خنديد و با بىاعتنايى گفت : اين چوبدستى چيست كه برداشتهاى ؟ ! مگر مىخواهى سگى را فرارى دهى يا به جنگ نوجوانى مثل خود به روى ؟ ! شمشير و كلاهخودت كجا است ، اسلحه و ابزار جنگ را چه كردى ؟ ! به گمان من از جان خود سير شدهاى و قصد خودكشى دارى كه به جنگ من آمدهاى ، تو هنوز در آغاز جوانى و بهار زندگى هستى و تلخ و شيرين زندگى را نچشيدهاى ! نزديك بيا كه تا لحظهاى ديگر ، خونت بر زمين جارى مىگردد و طومار عمرت درهم مىپيچد و گوشت لذيذ بدنت خوراك درندگان و لاشخوران خواهد شد .
داود گفت : زره و كلاهخود و شمشير و تير ارزانى تو ، من به نام خدا ، همان معبود بنى اسرائيلى كه تو آنان را ذليل و زبون خود ساختى ، به جنگ تو آمدهام و به زودى خواهى ديد كه شمشير كارساز است و دشمن را از پاى درمىآورد يا اراده و نيروى خداوند .
آنگاه داود دست برد و سنگى در فلاخن خود گذاشت و آن را با شدت تمام به سوى جالوت پرتاب كرد و ناگهان سر جالوت شكافت و خون جارى گرديد . داود بىدرنگ سنگهاى پىدرپى پرتاب كرد تا دشمن از سر به زمين افتاد و پرچم پيروزى و نصرت بنى اسرائيل بالا رفت ، شوكت دشمن شكسته شد و لشكر جالوت پا بفرار گذاشت و مجاهدان بنى اسرائيل در پى آنان شتافتند و انتقام خود را از آنان گرفتند ، عزت و شوكت از دست رفته را بازگرداندند و مجد و عظمت گذشته را بازيافتند .
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 237
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٢٣٧