فتوحات روزافزون نصيب تو مىشود ، از نفوذ تو هراسان است كه مبادا زيانى به سلطنت او برسد .
اى داود ! تو مىدانى كه سلطنت ، چرا گاهى خوش آب و علف و محيط تنعم و عيش است و حاكم با جان و دل از رياست خويش دفاع و با هر سلاحى از آن حمايت مىكند . سلطان هميشه نسبت به همه حتى به درباريان خود بدبين است و به همين جهت با سوءظن دستگير مىكند و به حدس متهم مىكند و از روى ترس كيفر مىدهد .
گرچه پدر من ايمانى خالص و علمى سرشار دارد ولى سلطانى است كه تندى سلاطين به او دست مىدهد و حاكمى است كه در فكر او بدگمانى حكام راه مىيابد ، و گرچه من به صحت گفتهء خود يقين ندارم ولى اخيرا فهميدهام كه به فكر رهايى از تو افتاده و مىخواهد نفوذ و پروبال تو را قطع كند . من معتقدم كه بايد درباره جان خودت احتياط كنى و براى دوام زندگى خود ، تدبير و عاقبتانديشى را پيشه كنى . اگر پيشبينى من صحيح باشد با سلامت جان بدر بردهاى و اگر نادرست باشد ، پرهيزكارى ، و زيانى به تو نمىرسد .
داود از آنچه شنيد ، غمگين شد و گفت : من بيش از سربازى كه زير پرچم سلطان جنگ مىكند ، نيستم . من بيش از يك مؤمن كه با اعتقاد و ايمان دفاع مىكند نيستم .
شايد آنچه به فكر طالوت خطور كرده از وسوسههاى شيطان و يا نفوذ نفس اماره او باشد و چهبسا وسوسههاى شيطانى را كنار بگذارد و بر هواى نفس خود پيروز گردد .
آنگاه كه سخن داود به پايان رسيد آنچنان به خواب عميق فرورفت كه گويا از انديشه طالوت خبرى ندارد .
تصميم قتل داود !
روزى طالوت ، داود را از خواب بيدار ساخت و او را نزد خود فراخواند و به او گفت : اى داود ، من امروز در اندوه شديدى بسر مىبرم و دردى جانكاه مرا عذاب مىدهد ، امروز خبرى درباره مردم كنعان شنيدم كه بار ديگر به تجمع افراد و