تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
زندگى مىكرد . او زندگى سعادتمند و آرامى در جوار فرزندان خود داشت . آنگاه كه جنگ برپا شد و طالوت بنى اسرائيل را براى نبرد مهيا مىكرد ، اين پيرمرد سه تن از فرزندان بزرگ خود را انتخاب كرد و گفت : وسائل سفر و اسلحه‌هاى خود را برداريد و به كمك برادران خويش بشتابيد و وظيفه خود را در جنگ انجام دهيد . آنگاه وى به فرزند كوچك خود گفت : سهم تو در اين نبرد اين است كه خوراك برادران خويش را برسانى و رابط بين من و آنها باشى ، و هر روز صبح بايد از احوال آنها مرا آگاه گردانى ولى زنهار كه در ميدان نبرد حاضر شوى و در معركه جنگ شركت كنى ، زيرا تو از فنون جنگ آگاهى ندارى . جنگ را براى افرادى بگذار كه تجربه و توان اين كار دارند . اين پسر ، همان داود پيغمبر بود ، نوجوانى خوش‌سيما كه پيشانى نورانى او حكايت از هوش و ذكاوت سرشار او مىكرد . داود همراه برادران خويش راهى شد تا به ميدان جنگ رسيد و مردى نيرومند و قوى را ديد كه به رجزخوانى مشغول است و هيچكس از بنى اسرائيل ، توان و جرأت رويارويى با او را ندارند . داود سؤال كرد اين مرد كيست كه با خودخواهى رجز مىخواند و مبارز مىطلبد ؟ چرا مردم از او وحشت كرده و عقبگرد مىكنند ؟ ! سپاهيان گفتند : اين شخص جالوت ، فرمانده و رهبر دشمنان ما است و هركس به جنگ او رفته زخمى برگشته و يا كشته به كنارى افتاده است دستها از هيبت او به لرزه افتاده و دلها از هولش مىطپد . طالوت پاداش قاتل جالوت را افتخار دامادى و سلطنت بعد از خود قرار داده است ، تا مردم از شر و مكر جالوت نجات يابند . داود با شنيدن اين داستان ، به هيجان آمد و آتش غيرت و حميت در دل او شعله‌ور شد و براى وى گران آمد كه كافرى خودخواه و متكبر در مقابل امت برگزيده خدا مبارز بطلبد ، فرياد كند و جولان بدهد ، اما هيچكس جرأت مبارزه و روياروى با وى را نداشته باشد . داود نزد طالوت شتافت و از وى خواست كه اجازه دهد به نبرد با جالوت برود شايد بتواند او را از پاى درآورد . طالوت اعتبارى براى خواهش او قائل نشد و ترسيد