كه اين جوان نوخواسته به محض ورود به ميدان با يك ضربت جالوت سر از بدنش جدا گردد و جان به جان آفرين تسليم كند . داود در ابتداى جوانى و بهار عمر بود ، لذا طالوت از وى خواست كه جنگ با جالوت را به كسى واگذار كند كه از وى نيرومندتر ، بزرگتر و جسورتر باشد .
داود گفت : خردسالى و ضعف من ، شما را دچار اشتباه نكند ! حرارت ايمان در قلب من شعلهور است و آتش خشم در وجودم زبانه مىكشد ، همين ديروز بود كه شيرى به گوسفندان پدرم حمله كرد ، بدنبال او دويدم تا به او رسيده و آن را كشتم ، روزى ديگر با خرس خونخوارى برخورد كردم ، با او درآويختم و به خاكش انداختم ! رمز موفقيت روحيه قوى و شجاعت است ، بزرگى بدن و زيادى سن و سال كارساز نيست .
داود عليه السّلام به جنگ جالوت مىرود .
طالوت صداقت و جديت را در سخنان داود دريافت ، عقل سليم و اراده قوى را در او مشاهده كرد ، لذا به او گفت : در كار خود آزادى ، خداحافظ و پشتيبان ، و راهنماى تو است . آنگاه لباس جنگ بر تن داود كرد و شمشير او را به گردنش و كلاهخود او را بر سرش نهاد ، ولى داود كه تا به آن روز زره نپوشيده و شمشير نبسته بود تحمل آنها را نداشت و حمل وسايل جنگى برايش گران آمد به همين جهت تمام ساز و برگ جنگ را از خود جدا ساخت و چوبدستى و فلاخن اختصاصى خود را برداشت و سپس تعدادى سنگ درشت و صاف آماده كرد و مهياى جنگ شد . طالوت گفت : اى داود چگونه ممكن است در مقابل تير و شمشير با ريسمان و سنگانداز جنگ كنى !
داود گفت : آن خدايى كه مرا از دندانهاى خرس و پنجه شير نجات داد ، بدون ترديد از شر اين ياغى و مكر او نيز نجات مىبخشد و مرا محافظت مىنمايد .
داود با ارادهاى آهنين و ايمانى سرشار و قلبى مطمئن عازم ميدان شد ، درحالىكه قلبها در پى او فرومىريزد و چشمها به او دوخته شده است .
جالوت چون ديد هماورد او جوانى نوخاسته و كوچكاندام است و شمشير و