تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
و جدل هستند ، دست از اعتراض برنمىدارى و تاب تحمل آن را ندارى ! چگونه ممكن است در امورى كه از سنخ مشاهدات عادى تو خارج است ساكت بمانى . موسى كه شيفته علم و تشنه معرفت بود گفت : « به زودى بخواست خدا مرا صابر و شكيبا مىيابى و من نافرمانى شما را نمىكنم . » خضر گفت : اگر مىخواهى همراه من شوى ، بايد شرط كنى كه احتياط و صبر خود را تقويت كنى و بااستقامت بر اعصاب خود مسلط باشى ، هرچه ديدى از من سؤال نكنى و لب به اعتراض نگشايى تا مدت پيمان ما تمام گردد و مسافرتمان به پايان رسد . پس از آن پاسخ سؤالات و حقيقت كار را براى تو بازگو مىكنم تا خاطرت آرام و آسوده گردد . موسى پيمان را پذيرفت و خود را به رعايت آن مقيد ساخت و در ساحل دريا همراه خضر به راه افتاد تا به يك كشتى رسيدند . خضر و موسى از مسافرين كشتى تقاضا كردند كه آنان را سوار كشتى كنند . موقعى كه مسافرين ، نور رسالت را در جبين اين مسافران ديدند ، بدون كرايه آنان را پذيرفتند و مورد لطف و احسان قرار دادند . همان‌طور كه موسى و خضر در كشتى نشسته بودند و مسافرين كشتى غافل بودند ، خضر دو قطعه تخته از چوبهاى كشتى را جدا كرد . موسى كه پيغمبرى بزرگوار بود و براى هدايت و جلوگيرى از ظلم بسوى مردم فرستاده شده بود ، با مشاهده اين منظره ناراحت و متعجب شد ، زيرا ديد احسان مسافرين كشتى با بدى و احترام و تجليل ايشان با ناسپاسى جبران مىگردد . از طرفى ترسيد كه مسافران غرق و هلاك گردند ، لذا پيمان و شرط خود را فراموش كرد و فرياد زد : آيا متوجه مردمى هستى كه ورود ما گرامى داشتند و با ما برخورد مناسبى داشتند ، آيا مىخواهى كشتى آنان را سوراخ و آنان را غرق سازى ؟ ! « براستى كه كار بزرگى مرتكب مىشوى . » خضر نگاهى به موسى كرد و فقط پيمان او را به خاطرش آورد و به او تذكر داد كه قبلا به تو گفتم نمىتوانى دست از پرسش و اعتراض بردارى ! و تاب و تحمل و شكيبايى لازم را ندارى !
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 216 | محمد أحمد جاد المولى / زمانى