در اين هنگام موسى طعم پيروزى و بوى مراد را احساس كرد و گفت : اين پيشامد ، همان بوده است كه طالب آن بوديم و آن را جستجو مىكرديم ، مهياى سفر شو تا به آن مكانى كه ماهى را از دست دادهايم بازگرديم ، كه ما به هدف خود نزديك هستيم .
موسى و يوشع از راهى كه آمده بودند ، بازگشتند و در بازگشت ، براى رسيدن به مقصود از جاى پاى خويش مسير حركت را بدست آوردند .
چون موسى و همسفرش به محل گم شدن ماهى رسيدند ، پيرمردى لاغراندام با چشمانى گودافتاده را ديدند كه آثار رسالت در جبينش نمودار است و صورت او حكايت از بزرگوارى و تقوى دارد ، لباس خود را به خويش پيچيده ، يك طرف آن را زير پا و طرف ديگر را زير سر گذاشته است . موسى به پيرمرد سلام كرد . پيرمرد روى صورت خود را باز كرد و گفت : آيا در سرزمين من اثرى از صلح و سلام وجود دارد ؟ ! شما كيستى ؟
موسى : من موسى هستم .
پيرمرد : موسى پيغمبر بنى اسرائيل ؟
موسى : بلى . پيغمبر بنى اسرائيل . ولى چه كسى اين موضوع را به شما اطلاع داده است ؟
پيرمرد : آنكس كه ترا نزد من فرستاده است .
موسى دريافت اين پيرمرد ، همان گمشده و مراد او است پس در گفتار و كردار خود شرط ادب و تواضع را منظور داشت و گفت : « اى بندهء صالح خدا ، آيا به مردى كه در راه ديدار تو رنج و سختى ديده است ، اجازه مىدهى تا از نور علم و چراغ هدايت تو بهرهمند شود و خود را پيرو و مجرى امر و نهى شما گرداند ؟
شرط شاگردى موسى عليه السّلام
خضر به موسى گفت : تو نمىتوانى در مصاحبت با من دوام بياورى ، زيرا صبر تو كم است . اگر با من همراه شوى ، امورى را كه به ظاهر ناپسند و در باطن ، حق است از من مىبينى و شما نيز مانند ساير افراد بشر كه به حكم كنجكاوى علاقمند به جروبحث