و آسيب احتمالى ، همانند ضعيفان عاجز و ذليلان ترسو ، در صحت و سلامت وارد شهر گردند ، اما دو نفر از بنى اسرائيل كه ايمانى قوى داشتند و جانشان با اطاعت و تسليم خدا سرشته شده بود ، راه و راى بنى اسرائيل را نپسنديدند و نظر قوم خويش را نپذيرفتند و به پند و اندرز و ارشاد قوم خود پرداختند و گفتند : « شما وارد شهر گرديد كه ورود شما همراه با غلبهء شما است اگر ايمان به خدا داريد ، به او توكل و اعتماد كنيد . »
بنى اسرائيل در مقابل اين پند و اندرزها به بيان ترس و اعلان وحشت خود پرداختند و به مخالفت و تمرد خويش افزودند و در نهايت به موسى جملهاى گفتند كه براى او قابل تحمل نبود و روح او را متألم و متأثر كرد . بنى اسرائيل گفتند : « اى موسى ! مادامى كه طوايف ديگر در شهر باشند ما به آن شهر داخل نمىشويم ، تو و خداى خويش برويد و جنگ كنيد ، ما اينجا نشستهايم . »
در اين موقع موسى عليه السّلام متوجه شد كه جز برادرش هارون ، يار و ياورى ندارد كه بتواند به او اعتماد و اطمينان كند و اين دو نفر توان درگيرى با نيروهاى آماده و سربازان آزموده شهر را ندارند ، لذا رو به سوى آسمان كرد و گفت : « بارخدايا ! من جز بر خود و برادرم مالك و فرمانروا نيستم ، بين ما و فاسقين حكم كن و ما را از آنها جدا ساز » . « 1 »
خدا وحى كرد كه بنى اسرائيل را در اين بيابان ( تيه ) رها كن ، آنها بايد در اين بيابان چهل سال متحير و سرگردان باشند تا اينكه پيرانشان بميرند ، زمامدارانشان هلاك گردند و پس از آنان نسلى نو كه عزت نفس دارد و بزرگوار است بوجود آيد تا به جنگ و جهاد بپردازد و مرگ باعزت را بر زندگى در ذلت ترجيح دهند .
هامش
( 1 ) . سوره مائده ، آيه : 25 ؛« رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَ أَخِي »