ماجراى گاو بنى اسرائيل « * »
در بين بنى اسرائيل پيرمردى از بندگان شايسته خدا زندگى مىكرد كه سالهاى زيادى از عمرش سپرى شده بود و احساس مىكرد كه مرگ او نزديك است ، او پيرمردى صالح بود كه فريب زر و زيور دنيا را نخورده و اميد و اعتماد او به خدا همچنان برقرار بود . افتخار كثرت مال و اولاد او را به بازى نگرفته بود ، او از مال دنيا تنها گاو مادهاى داشت كه آن را هر روز براى چرا به بيشه مىبرد و سپس با دلى پاك و قلبى آكنده از خلوص با خداى خود مناجات مىكرد و مىگفت : بارخدايا اين گاو را به امانت بدست تو سپردم ، تا پس از اينكه پسر صغيرم بزرگ شد به او بازگردانى !
اين فكر و اين آرزوى بزرگ كه به اميد يارى خدا تقويت شده بود همواره در ذهن پيرمرد دور مىزند تا اينكه او از دنيا رفت و از وى تنها همين گاو براى فرزند يتيم او باقى ماند .
كودك يتيم به چراندن گاو ادامه داد و اميد و توكلى كه از پدر به ارث برده بود براى او سرمايهاى گران بود و او را در اين راه به جلو مىراند ، هرچند كه تنها وجود اين گاو براى ادامه حيات فرزند كفايت نمىكرد ، اما رحمت خدا باقى و باارزشتر است .
در ميان بنى اسرائيل پيرمرد ديگرى زندگى مىكرد كه از ثروت سرشار و زندگى مرفه برخوردار بود و خدا به او پسر يگانهاى عنايت كرده بود و پس از مرگ پدر اين
هامش
( * ) اقتباس از سوره بقره ، آيات : 67 تا 74 .