خشك و اندوه و حزن سوزان او تسكين يابد .
آنگاه كه داستان يعقوب و يوسف عليه السّلام به نهايت خود رسيد و نمونهء اعلاى ايمان به قضا و قدر و صبر بر شدايد گشت ، خداى يكتا به يوسف اجازه داد كه خود را به برادران خويش معرفى كند و آنان را از وضع خود آگاه سازد . او مأمور شد تا كرم خود را در قبال لغزش برادران اعمال و از بدى آنان صرفنظر كند ، تا به داستان يوسف و يعقوب فصلى از كرم بخشش و لطف و عطا افزوده شود .
يوسف عليه السّلام رو به برادران خود نمود و گفت : آيا به خاطر داريد در دوران غرور و جوانى ، روزى هوى و هوس بر شما غلبه و شيطان شما را وسوسه نمود تا حيلهاى دربارهء يوسف و برادرش به كار بريد و يوسف را به چاه افكنيد و با برادرش با خشونت و آزار رفتار كنيد ؟
آيا به خاطر داريد ، روزى يكى از شما با پنجه نيرومند خود جامه يوسف ضعيف را از تنش بيرون آورد و درحالىكه يوسف ، به شما متوسل مىشد و شفاعت مىخواست و با گريه و ناله ترحم شما را مىطلبيد به او رحم نكرديد ، بلكه ! جسم ناتوان او را در قعر چاه انداختيد و او را به دست حوادث روزگار سپرديد ! !
با شنيدن اين سخنان ، فرزندان يعقوب درباره عزيز مصر به شك و ترديد افتادند و در حقيقت حال او مشكوك شدند . عزيز ، مطالبى را مىگويد كه كسى حاضر و ناظر بر آن نبوده است ، چه كسى او را از اين قصه آگاه ساخته ؟ آيا بنيامين او را از اين راز باخبر ساخته ؟ اما بنيامين هم مانند ساير مردم از اين موضوع بىخبر بوده است .
برادران يوسف بعد از لحظاتى اضطراب و حدس و گمان به چهره عزيز خيره شدند و او را به دقت نگريستند و نشانههايى كه از يوسف به خاطر داشتند در نظر خود مجسم ساختند و غيبت طولانى او را نيز مد نظر قرار دادند و پس از مدت كوتاهى يكى از برادران فرياد زد : « تو حتما يوسفى ! »
يوسف عليه السّلام بدون درنگ اشاره به بنيامين كرد و گفت : آرى « من يوسفم و اين برادر من است ، خدا بر ما منت گذاشت ، زيرا هركس تقوا پيشه كند و بر شدايد فائق آيد ،
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 160
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص١٦٠