تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
مسرور مىبيند و در تمام اعضا و جوارح خود درك نشاط مىكند . اين حالتى كه او را فراگرفته و اين فيض كه او را احاطه نموده شباهت تامى با وضع جوانى و دوران طلايى او دارد ، وضع وى شبيه زمانى است كه يوسف در مقابل چشمش بود و لبخند زندگى و حيات بر لبهاى او احساس مىشد . اين احساس او سبب شد كه يعقوب با شدت خوشحالى و مسرت بگويد : « من بوى يوسف را استشمام مىكنم . » بوى او اعصاب مرا به وجد آورده و مرا به نغمه سرايى واداشته و صفاى باغ و بوستان در قلب من ايجاد كرده است .

ديدار يوسف و يعقوب عليهما السّلام

يعقوب در احساس خود اشتباه نكرده بود و از استشمام بوى يوسف دور نبود ، زيرا قافلهء مصر به سوى كنعان بازمىگشت و جامه يوسف ، همان پيراهنى كه بشارت را براى او به همراه داشت و بار ديگر نعمت بينايى و احياء زندگى را به او باز مىگرداند ، همراه قافله بود . قافله بيابانها را پشت سر گذاشت و چون به شهر كنعان رسيد ، بشير به خانه يعقوب آمد و پيراهن يوسف را به يعقوب داد و او آن را به صورت خود ماليد ، ناگهان چشمهاى يعقوب باز شد و بينايى او بازگشت . فرزندان او آمدند و داستان يوسف را براى يعقوب نقل كردند و او را از حقيقت آگاه ساختند ، سپس از يعقوب درخواست مغفرت و بخشش نمودند . يعقوب عليه السّلام در مقابل ندامت فرزندانش گفت : امور شما ، در اختيار و تصرف من نيست و من نمىتوانم عذاب خدا را از شما دفع نمايم ، من از خداى خويش براى شما آمرزش مىخواهم ، زيرا او بخشنده و رحيم است . شترهاى خود را آماده سازيد و عزم سفر كنيد تا به مصر و خانه عزيز رهسپار شويم . چيزى نگذشت كه يوسف عليه السّلام والدين « 1 » خود را در سراى خود ديد و يازده برادرش
هامش
( 1 ) . كلمه ابوين در داستان يوسف احتمالا معنى پدر و خاله او را مىدهد زيرا مؤلف در ابتداى داستان گفته بود كه يوسف در سن دوازده سالگى ، مادر خود راحيل را از دست داده بود .