روزگار بر همين منوال مىگذشت تا اينكه روزى يكى از فرزندان يعقوب به خلوتگاه پدر راه يافت و متوجه شد كه او پس از اينكه نماز و دعاى خويش را به پايان رساند ، به ناله و زارى پرداخت و سيلاب اشك بر گونههاى او جارى گشت و در همان حال مرتب نام يوسف و بنيامين را بر زبان مىراند و با نالههاى جانكاه و اندوه فراوان مىگفت : اى دريغ از يوسف !
او با مشاهده اين صحنه متأثر شد و سپس برادران خويش را فراخواند تا شاهد رنج و درد پدر باشند . يكى از فرزندان يعقوب گفت : پدرجان ! تو رسول گرامى و پيغمبر بزرگوارى هستى ، وحى به تو نازل مىگردد ، ما هدايت و ايمان را از تو مىآموزيم و به خود اجازه نمىدهيم شما را راهنمايى كنيم ، ولى چرا اين همه بىتابى مىكنى ، آخر خود را هلاك خواهى كرد . چرا غم و اندوه را بر خود مستولى ساختى و خود را در آن غرق نمودهاى ؟ ! سيل اشكهاى جارى تو در اين مدت فروغ چشمانت را ربوده و نور ديده و صحت خود را از دست دادهاى ؟ ! چرا دست از اين آه و ناله بر نمىدارى ؟ ! به خدا سوگند ، آنقدر كه تو در فراق يوسف بىتابى مىكنى ، خود را گرفتار بيمارى يا تسليم مرگ مىسازى .
يعقوب در پاسخ به اعتراض فرزندان گفت : سرزنش شما ، ناراحتى مرا افزايش مىدهد و درد قلب مرا تشديد مىكند . غير ممكن است كه بدون ديدار يوسف اندوه من بر طرف و اشك چشمم خشك شود .
گرچه شما ادعا مىكنيد يوسف را گرگ خورده و مرگ او را در ربوده است ، ولى من يقين دارم كه او زنده است و در زير اين آسمان نيلگون از لذت حيات برخوردار است .
من اين مطلب را در قلب خود احساس مىكنم و آن را از وحى دل و مژده ضمير خود يافتهام ، اما نمىدانم كه يوسف در كدام سرزمين زندگى مىكند و از چه مسيرى رفته است و همين امر است كه اندوه مرا دوچندان مىكند و غصههاى مرا دامن مىزند .
اگر شما تصميم گرفتهايد كه مرا از غم فراق او برهانيد و لباس سختى و محنت را
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 158
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص١٥٨