برادران ، يهودا فرزند بزرگ يعقوب را در مصر به جاى گذاشتند و نه برادر ديگر به سوى كنعان بازگشتند . يعقوب با مشاهده كاروان هرچه به دنبال بنيامين گشت ، او را نيافت . حالى به او دست داد كه گويا بند دلش يا پارهاى از جگرش جدا مىشود و سپس با فريادى سوزناك گفت : با برادرتان چه كرديد ؟ با سوگندهاى خود چه كرديد ؟
فرزندان يعقوب عليه السّلام داستان برادر خود را براى پدر نقل كردند و مشكل خود را بيان داشتند ، يعقوب از فرزندان خود روى گرداند و گفت : چنين نيست و شما باز دچار فريب نفس شديد ، اما من چارهاى جز صبر نكو ندارم خداوند به آنچه شما بيان مىكنيد آگاه و عليم است . قبلا يوسف را از دست دادم و امروز بنيامين و يهودا را ، « شايد خدا همه را به من بازگرداند ، كه خدا دانا و حكيم است . » « 1 »
اندوه شديد به يعقوب روى آورد ، سختى فراق فرزندان ، خواب از چشمش ربود ، ديگر راهى براى دلدارى و تسليت او باقى نمانده بجز زمانى كه به خدا پناه مىبرد ، نماز مىخواند و سجده مىكرد و در حين عبادت و شبزندهدارى از خدا طلب صبر مىكرد و ايمان و يقين خود را تقويت مىنمود .
و گاهى نيز در خود فرومىرفت و حق يادبود فرزندان خود را ادا مىكرد ، سپس خود را با گريه و زارى آرامش مىداد و سيل اشك مانند ابر بهارى بر چهره او جارى مىشد .
بدين ترتيب يعقوب با نماز و ذكر خدا ، صبر و ايمان خود را تقويت مىكرد و با اشك گرم راحتى و اطمينان قلبى خود را حاصل مىكرد .
شاعر در اينباره مىگويد :
لم يخلق الدمع لارى و عبثا * اللّه ادرى بلوعة الحزن « 2 »
يعقوب در فراق فرزندان بهقدرى اشك ريخت كه بينايى او به ضعف گراييد و جسم رنجورش ، نزار و چهرهاش پرچين و چروك شد .
هامش
( 1 ) . سوره يوسف ، آيه : 83« عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً . . . »( 2 ) . اشك چشم بيهوده سرازير نمىشود ، خدا از غم سوزان او آگاهتر است .