نيز بهمراه ايشان بودند و همه با احترام در برابر يوسف به خاك افتادند و در مقابل او با خضوع ايستادند . يوسف دستهاى خود را به جانب آسمان بالا برد تا نعمتهاى خدا را شكر و سپاس كند و فضل او را به خاطر بياورد . در همين حال گفت « 1 » :
« پروردگارا به من سلطنت دادى ، علم تعبير خواب و تأويل احاديث را به من آموختى ! اى خالق آسمانها و زمين ! تو در دنيا و آخرت يار و مددكار منى ، مرا مسلمان بميران و با شايستگان ملحق ساز . » « 2 »
هامش
( 1 ) . سوره يوسف ، آيه : 101« رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ . . . »( 2 ) . پس از اتمام داستان يوسف و يعقوب عليهما السّلام اين سؤال پيش مىآيد كه رمز اين همه سختىها كه متوجه اين پدر و فرزند شد چه بود ؟ در پاسخ اين سؤال غير از آنچه در ضمن داستان مطالعه كرديد ، داستان ديگرى نيز نقل شده است .
حضرت صادق ( ع ) فرمود : موقعى كه بنيامين از دست يعقوب رفت يعقوب عرضه داشت : بار خدايا ! آيا دربارهء من رحم نمىكنى ؟ چشمم را گرفتى و فرزندم را بردى ! خدا وحى كرد اگر آنها را بميرانم هر دو را زنده مىسازم ولى به خاطر بياور زمانى كه گوسفندى را سر بريدى و كباب كردى و خوردى ، و كسى در آنجا روزهدار بود و از آن گوشت به وى ندادى . ( كتاب وسائل باب 88 از ابواب العشرة فى السفر و الحضر كتاب حج ) مترجم .