تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
و مخفى كرده باشيد ، اگر پيمانه را برداشته‌ايد آن را بازگردانيد و ترس نداشته باشيد كه خطرى متوجه شما نخواهد شد ! هركس پيمانه پادشاه را بياورد به او يك بار شتر غله اضافى تعلق مىگيرد . من به اين شرط پاىبند و ضامن اجراى آن هستم . برادران يوسف گفتند : به خدا سوگند كه ما براى خيانت و فساد نيامده‌ايم و دزد هم نيستيم . منادى گفت : ما قصد اذيت شما را نداريم و دامى براى شما نگسترده‌ايم ، اما اگر پيمانه زرين را در خورجين يكى از شما يافتيم ، خود حكم كنيد كه دربارهء او چه بايد بكنيم و قانون شما در اين مورد چه مىگويد ؟ فرزندان يعقوب گفتند : ما داراى قانون و دين هستيم ، معتقد به پيمان و قرارداد هستيم . مطابق قانون ما اگر پيمانه خود را در زاد و توشهء هركس يافتيد ، مىتوانيد او را اسير و بندهء خود سازيد ، اين حكم قانون و آداب ماست و ما به پاكى و برائت دست و دل خود يقين داريم . يوسف عليه السّلام از اين پيمان خرسند و از اين رأى خوشحال شد ، زيرا قانون سلطنتى مصر اجازه نمىداد كه سارق دستگير و دربارهء او چنين حكمى اجرا گردد ، ولى خدا به يوسف اين فرصت و قدرت را عنايت كرد تا برادران خود را به حكم قانون دينى خود محكوم كند تا به مقصود خود نايل شود . وسائل سفر برادران يوسف يكى پس از ديگرى بررسى شد تا نوبت به بازرسى بار بنيامين رسيد و پس از بررسى كامل ، ناگهان پيمانه را در ميان بار گندم او يافتند ، مأمورين پيمانه را در مقابل چشم برادران بيرون آوردند و به همگان نشان دادند ، رنگ از چهره برادران پريد و قدرت تكلم از زبانشان گرفته شد ، خود را فراموش كردند و وحشت‌زده و از روى شرم و حيا سر به زير انداختند . يوسف به برادران خويش گفت : اينك به شرط و پيمان خويش عمل كنيد و كسى را كه پيمانهء ما را برداشته به ما بسپاريد تا دربارهء او حكم كنيم و حق خود را از او استيفا نماييم . برادران يوسف گفتند : اى عزيز ! اين برادر ما ، پدر پيرى دارد كه عمرش به هشتاد