تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
گفت : من همان برادرى هستم كه در جستجوى او هستى و براى يافتن او نامش را فرياد مىزنى و براى ديدارش گريه مىكنى ! من طعم تلخ حوادث روزگار را بسيار چشيدم و در دامهاى بسيارى از جمله جفاى برادرانت گرفتار شدم ، از مكر و حيلهء آنها بسيار محنت كشيدم و پس از ايشان به سختى در دام بلاهاى مختلف افتادم ، ولى همواره صبر و پايدارى كردم تا به اين وضعى كه مىبينى رسيده‌ام . خدا سختى مرا به نعمت ، فقر مرا به ثروت ، ذلت مرا به عزت و تنهايى مرا به كثرت مبدل كرد ، اما فعلا اين راز را براى برادرانت نقل نكن و آن را مكتوم بدار . روح بنيامين آرامش يافت ، اندوهش بر طرف و غم او زدوده شد و اطمينان پيدا كرد كه از اين پس در سايه نعمت و عزت برادر خويش بسر خواهد برد و از عواطف برادرى او برخوردار خواهد شد .

شرمندگى برادران يوسف عليه السّلام

با پايان مدت اقامت ، كاروان برادران يوسف آماده حركت شد . يوسف تدبيرى انديشيد و براى نگهداشتن بنيامين تصميم گرفت فكر تازه‌اى را در مورد آنها به اجرا گذارد ، لذا به مأمورين خود دستور داد هنگامى كه كاروان آماده حركت شد ، پيمانه طلايى گندم را در ميان بار بنيامين بگذارند . آنگاه كه برادران يوسف آماده حركت و وداع با شهر بودند ، منادى با فرياد بلند اعلام كرد : اى قافله‌اى كه آماده حركتيد ، صبر كنيد ! بارهاى خود را پايين آوريد كه شما متهم به دزدى هستيد . برادران يوسف وحشت‌زده ، خود را فراموش كرده و رو به منادى كردند و گفتند : اين حرف نامربوط چيست ؟ ! چرا ما را مورد تهمت و افترا قرار مىدهى ؟ ! مقصودت چيست ؟ ! چه چيز از تو گم شده است ؟ ! منادى گفت : پيمانهء طلايى پادشاه مفقود شده و بيم آن مىرود كه شما آن را دزديده