تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣

ديدار يوسف و بنيامين عليهما السّلام

يعقوب چون ديد نيازشان به آذوقه جدى و رغبت برادران در بازگشت به مصر بيش از حد است با ايشان شرط كرد كه برادر خويش را با خود ببرند ، ولى به پيمان خود وفادار باشند . چون عزيز با فرزندان يوسف شرط كرده بود كه هنگام بازگشت برادر خود را به همراه ببرند ، ناچار يعقوب با خواستهء آنها موافقت كرد . يعقوب عليه السّلام به فرزندان خود اجازه داد كه بنيامين را با خود ببرند ولى پيمان محكم و شرط مؤكدى با آنان منعقد كرد كه بنيامين را بار ديگر با صحت و سلامت نزد او باز گردانند . و تنها در صورتى كه حادثه غير قابل پيش‌بينى متوجه آنان شود ، مسئول نخواهند بود . فرزندان يعقوب پيمان خود را محكم و با سوگند آن را تأكيد نمودند و خدا را ناظر گفتار خود قرار دادند و سپس بار ديگر راه مصر را پيش گرفتند و بيابانهاى پست و بلند را پيمودند تا به مصر و منزل يوسف بار يافتند . يوسف تا برادر خود را ديد ، متوجه او شد و درحالىكه بسيار متأثر بود ، عواطف خود را مخفى و اسرار خود را پنهان كرد . يوسف برادران خود را به ميهمانى خويش خواند و آنها را دونفرى كنار يكديگر نشاند و بنيامين تنها ماند . در اين لحظه ناگهان بىاختيار اشك از ديدگان بنيامين سرازير شد و گفت : اگر برادرم يوسف زنده بود ، اكنون كنار من بر سر سفرهء غذا مىنشست . يوسف بنيامين را در كنار خود نشاند ، تا صرف غذا تمام شد ، سپس دستور داد آنها دو نفر ، دو نفر در اطاق مخصوص خود قرار گيرند و اين برادر شما كه تنها مىماند ، با من باشد . يوسف نزد بنيامين خوابيد و به او گفت : آيا دوست دارى كه من جاى برادر از دست رفتهء تو باشم ؟ بنيامين گفت : كيست كه برادرى مثل شما پيدا كند ؟ ! ولى افسوس شما را يعقوب و راحيل بوجود نياورده‌اند . يوسف با شنيدن نام پدر و مادر به گريه درآمد و دست به گردن بنيامين انداخت و
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 153 | محمد أحمد جاد المولى / زمانى