تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢

وزير سخاوتمند

برادران يوسف در حالى مصر را به قصد ديار خود ترك گفتند كه بهترين و شيرين‌ترين خاطرات را از عزيز مصر در ذهن داشتند ، يعقوب به ديدار فرزندان خود شتافت و درباره سفر از آنان توضيح خواست . فرزندان يعقوب گفتند : پدرجان ! ما مرد بزرگى يافتيم . او وزير بزگوار و كريمى بود ، او موقعيت ما را دريافت و از ما پذيرايى شايان كرد ، گندم فراوانى به ما داد ، ما را در بهترين منزل جاى داد ولى هنگام بازگشت از ما عهد و پيمانى گرفت . او گفت : ديگر به ما گندم نمىدهد مگر اينكه ما در سفر بعد برادر ديگر خود را به همراه خويش ببريم تا او به حقيقت حال ما واقف شود . زيرا عزيز در كار ما مشكوك شده و مسافرت ما به مصر برايش سوءتفاهمى ايجاد كرده است . واضح است كه به زودى آذوقهء ما به پايان مىرسد و ما بار ديگر احتياج به غله پيدا مىكنيم ، پدرجان ! بنيامين را به همراه ما بفرست ، تا در گرفتن غله به ما كمك كند و موجب كرم و بخشش بيشتر عزيز گردد . يعقوب عليه السّلام در مقابل درخواست فرزندان خود گفت : من اجازه نمىدهم بنيامين را با خود ببريد ، من تاب فراق او را ندارم ، فكر مىكنيد همان‌طور كه درباره برادرش شما را امين دانستم ، اكنون هم شما را امين مىدانم ، حيله و مكرتان را از من بگردانيد و دست از من برداريد . فرزندان يعقوب بارهاى خود را باز كردند و آن را بررسى نمودند و ناگهان متوجه شدند سكه‌هايى كه براى خريد غله با خود برده بودند به ايشان بازگردانده شده ، لذا بىدرنگ نزد پدر شتافتند و با خوشحالى موضوع را براى او نقل كردند و گفتند : پدر جان ! تعريف و تمجيد ما از عزيز مصر و توصيف كرم و سخاوتمندى او بىجهت نبود و ما قصد دروغگويى نداشتيم . اگر از شما مىخواهيم كه اجازه دهيد برادر خويش را با خود به مصر ببريم ، به خدا سوگند نيت فريب شما را نداريم ، سرمايهء ما كه به ما بازگشته ، دليلى بر كرم و مردانگى عزيز مصر و صدق ادعاى ما است ، برادر ما را به همراه ما بفرست تا سوءظن عزيز نسبت به ما بر طرف شود ، ما هم متعهد مىشويم با جان و دل از او مراقبت و او را زير پروبال مهر و محبت خويش محافظت كنيم .