را قحطى فراگرفته و ما به قصد برآوردن حاجت ، حضور شما شتافتهايم ، برادر يازدهم ما نزد پدر مانده است تا كارهاى او را اداره و از او محافظت نمايد ، برادر دوازدهم ما مدتى است كه ناپديد شده است . نمىدانيم كه به رحمت الهى پيوسته يا در دشت و كوه و بيابان و در نشيب و فرازهاى آن سرگردان است ، اين خلاصهاى از ظاهر و باطن كار ماست .
يوسف عليه السّلام گفت : ممكن است آنچه شما مىگوييد صحيح باشد ، ولى گفتار بدون دليل و شاهد ارزشى ندارد و قابل اعتماد نيست ، شما بايد دليل و يا شاهدى براى صحت گفتهء خود بياوريد تا من به حقيقت حال شما واقف و به صحت گفته شما مطمئن شوم .
برادران گفتند : اى عزيز ما در سرزمين غربت هستيم ، از دوست و بستگان خود دوريم و انجام تكليف شما براى ما محال است . در اين ديار كسى ما را نمىشناسد تا گواهى بر صحت گفتههاى ما باشد شما راه ديگرى پيشنهاد كنيد كه ما را توان انجام آن باشد .
يوسف عليه السّلام گفت : من بار حيوانهاى شما را پر از آذوقه مىكنم و وسايل بازگشت شما را نيز مهيا مىسازم ولى شرط اين كار اين است كه در سفر بعد برادر ديگرتان را هم بياوريد تا به صحت گفته شما گواهى دهد و گفتار شما را تصديق نمايد . اگر برادر خود را آورديد ، من به اكرام شما مىافزايم و يك بار شتر بر غلات شما اضافه مىكنم ، اين است شرط و معاهده من و اگر برادرتان را همراه خود نياورديد ، گندم و غلهاى نخواهيد داشت !
برادران يوسف گفتند : ما گمان نمىكنيم كه پدر ما اجازهء سفر او را بدهد و در فراق او صبر كند ولى ما تلاش خود را مىكنيم و از پدر خواهش مىكنيم ، شايد او را با ما همراه كند .
يوسف عليه السّلام به مأمورين خود دستور داد بارهاى آنها را پر از گندم كنيد و بهايى را براى خريد آذوقه آوردهاند در ميان گندمهاى آنان پنهان كنيد تا تمايل به بازگشت در آنها تقويت شود .
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 151
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص١٥١