آزار او دست بدست يكديگر دادند و بين يوسف و پدرش جدايى افكندند و چشمانى گريان و قلبى مجروح براى او باقى گذاشتند . اكنون اين برادران يوسفند كه بدون فكر و تدبير ، بلكه با تقدير خداوند مهربان و آگاه به سوى او رانده شدهاند .
يوسف عليه السّلام ايشان را به خوبى شناخت ، ولى برادران او را نشناختند و شايد هرگز چنين تصورى نمىكردند ، يوسفى كه او را در چاه افكندند و نمىدانند كه آيا در چنگال مرگ اسير شده و يا درندهاى او را دريده و يا در بازار بردهفروشان او را فروختهاند ، چه ارتباطى به اين فرمانرواى تاجدار و مقتدر و چه نسبتى به اين جاه و جلال دارد ؟ !
امّا يوسف ، عاقل و دانا است و در تدبير ، زيرك و دورانديش است . لذا ابتدا خود را معرفى نكرد و حقايق زندگى خود را فاش ننمود و سعى كرد از اسرار و منويات ايشان سر درآورد و از افكار و انديشهء آنها آگاه شود تا از آنچه كه بىخبر است مطلع گردد و اين كار را بايد با زيركى و احتياط كامل انجام دهد .
استمداد برادران و شرط يوسف عليه السّلام
يوسف برادران خود را استقبال كرد و مقدم ايشان را گرامى داشت و از آنان به نحو شايستهاى پذيرايى كرد ، سپس روزى آنان را به حضور خويش فراخواند و به آنان گفت : به شما احترام گذاشتم و شما را خدمت كردم ، پس به خود حق مىدهم كه از شما سؤالاتى كنم تا از وضع شما مطلع گردم . شما كيستيد ؟ شغل شما چيست ؟ من در تعداد و كار شما مشكوكم و بيم آن مىرود كه براى جاسوسى آمده باشيد و مىترسم شما مأموران حكومت خود باشيد ! آيا در ميان شما كسى هست كه حقيقت را براى من بيان كند ، شايد پردههاى شك و ترديد بالا رود و سوءظن ما بر طرف گردد ؟
فرزندان يعقوب گفتند : اى عزيز ! ما دوازده برادريم كه فرزندان پيغمبر بزرگوار خدا هستيم . ما ده نفر از اين برادران و فرستاده يعقوب پيغمبر خدا هستيم . سرزمين ما