تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
كرد و دامنه آن به شهر كنعان همان سرزمين يعقوب پيغمبر و فرزندان او رسيد ، از طرفى نام و آوازهء يوسف عليه السّلام و تدبير او در مقابله با خشكسالى در مصر و سرزمين‌هاى اطراف بين مردم منتشر شد و همه شنيدند كه در مصر وزير دانايى با تدبير و دورانديشى خود ، كشور را براى پذيرش سالهاى قحطى و گرسنگى به گونه‌اى آماده كرده كه اكنون تمام مردم به قدر نياز خود به غله و حبوبات دسترسى دارند و بدين گونه زندگى مردم با حكمت و كفايت اين وزير لايق ، روند عادى خود را دارد و تمامى افراد از جيره و قسمت مساوى برخوردارند و بين آنها به عدالت و مساوات رفتار مىشود . يعقوب عليه السّلام به فرزندان خود گفت : اى نورديدگان من ! خشكسالى سرزمين ما را فراگرفته و بيم آن مىرود كه قحطى زندگى ما را تهديد كند . هرچه زودتر وسايل سفر را مهيا و شترهاى خود را آماده سازيد و به سوى سرزمين مصر بشتابيد ، زيرا اخبار و گفت‌وشنود مردم حكايت از آن دارد كه عدل و رأفت و مهربانى در حكومت آن سرزمين جارى است . اما در اين سفر برادر خود بنيامين را نزد من بگذاريد تا در فراق شما ، وجود او مرا تسلى دهد تا دوباره شما به وطن بازگرديد . خداحافظ و پشتيبان شما است و شما را به ديده رحمت و عنايت ، راهنمايى و هدايت مىكند .

ديدار يوسف عليه السّلام با برادران

دربان يوسف اطلاع داد كه ده مرد كه از نظر ظاهر شباهت زيادى به هم دارند و آثار مجد و كمال از صورتشان هويداست اجازه ملاقات مىخواهند و از آداب و رفتار و حيرت و ترديد آنها چنين برمىآيد كه اهل اين سرزمين نيستند . ايشان از شما اجازهء ورود مىخواهند تا با شما صحبت كنند . يوسف عليه السّلام به آنان اجازه ورود داد و چون با آنها مواجه شد ، دريافت كه اين ده نفر برادران او و فرزندان يعقوب هستند ، گذشت ايام هيچ تغييرى در صورت و ظاهر آنها ايجاد نكرده است . اينها برادران يوسفند كه با يكديگر پيمان قتل او را بستند و براى