ناموس خويش نزد شاهان كافر آن ديار پاس مىدارد . خوارزم شاه آماجى جز اين ندارد و اگر تو از رى به زير آيى ، به همين بسنده كند و به خوارزم بازگردد و فرزندش در رى برجاى نهد ، و اگر فرزندش در رى بماند ، به فرمان تو باشد ؛ به امرت گردن نهد و با نهيت دست از كار بدارد . بدينسان اگر سلطان به ميل خويش بازگردد ، خونى نريزد و شادابى از چهرى نرود .
وقتى سلطان ركن الدين طغرل از پيغام حاجب بزرگ ، شهاب الدين مسعود ، آگهى يافت ، بزرگ اميران خويش بياورد و آن پيغام بر ايشان عرضه داشت . امير نور الدين قرا ، خدايگان قزوين ، آنان را اندرز داد و به سلطان گفت :
اين راى ، رايى درست است و بر ماست كه همان كنيم و به ساوه رويم و در آنجا بمانيم تا سپاهيانمان از اصفهان و زنجان به ما رسند . حال اگر خوارزم شاه سر در پى ما نهاد ، در گردنههايى كه در ميان ساوه و مشكويه « 1 » است ، در برابرش مىايستيم و اگر توانستيم به جد و جهد مانعش مىشويم ، و اگر نتوانستيم مىتوانيم به اصفهان برويم و چون به آهنگ ما به اصفهان آيد ، به همدان بازشويم . خوارزم شاه نيز بتواند كه سرزمين خود به ترك گويد و در پى ما از جايى به جايى رود ، و هم در اين زمان است كه صلحى كه صلاح مسلمانان در آن است ، در ميان ما و او برقرار مىشود .
سلطان پاسخ داد : « نيكورايى است اگر بدان تن دهم ، اما من صلاح نمىبينم كه مردمان از من سخن كنند و بگويند كه از برابر اين مرد گريختم ؛ خوارزميان نيز به رى درآيند و بر مردمانش ، كه نشان دادهاند دوستار منند و در همراهى و پيروى من كوتاهى نمىكنند ، فرمان رانند و تحّكم نمايند و ستم كنند و بيداد روا دارند ، و من اين نكنم . » سپس برخاست و از رى بهدر آمد و برخى از سپاهيان ، كه اين زمان بر دروازهء خراسان بودند ، با وى برفتند . در اين احوال ، سلطان علاء الدين تكش به فرهان « 2 » رسيد و سلطان ركن الدين طغرل هم برنشست و از شهر برفت و يك فرسنگ راه اسب راند تا با عراقيان ، كه قتلغ اينانج محمود سركردهء ايشان بود ، رودررو شد . سلطان چو ايشان را ديد ، بر آنان بتاخت ، اما تنها شصت تن در اين يورش با وى همراه شدند ، كه همگى
هامش
( 1 ) . مشكويه از توابع رى است . روستايى است كه بر سر راه ساوه است و با شهر رى دو منزل راه فاصله دارد . ياقوت 5 / 135 .
( 2 ) . فرهان شورهزارى است در روستاى همدان ، و چهار فرسنگ در چهار فرسنگ درياچه است . چون پرآب گردد ، نمك مىشود و مردمان از آن برمىگيرند ، و اگر دست از آن بدارند ، رفتهرفته خشك مىشود و نمكى در آن نيابند . نك . به : ياقوت 4 / 258 و زكريا قزوينى 431 .