غلامانش بودند و او را در ميان گرفتند و پيرامونش حلقه زدند . سلطان بر قلب سپاه زد ، اما كسى تيرى انداخت كه بر چشمش خورد و او بر زمين افتاد . اين زمان قتلغ اينانج محمود بر سرش رسيد و سلطان به دو گفت : « محمود ، مرا بردار و با خود ببر ، كه هم براى من نيكوتر است و هم براى تو . » اما محمود نپذيرفت و به زير آمد و سرش برداشت . سر را به نزد سلطان علاء الدين تكش بردند ، كه از كار ايشان شادمان نشد و گفت : « اگر او را زنده مىآورديد ، خوشتر بود و خوبتر مىدانستم ، اما اكنون مرگ داورى به زيان او كرده است . »
وقتى سلطان طغرل بن ارسلان شاه آمادهء كارزار گشت ، اميرانش به دو گفتند : « اگر به شوربختى گرفتار آمديم ، ميعادگاهمان كجا باشد تا بدان رو كنيم ؟ » سلطان گفت : « من كه كشته با زير سم اسبان ميعاد دارم » ؛ و آنگونه شد كه او گفته بود . گويند كه او در همان روز گروهى از سواران ايشان بر زمين افكند و كارزارى سخت بكرد ، چندان كه مانندش گوشى نشنيده بود ، اما آن را كه خداى جانبش فرو نهد ، چاره نتوان كرد ، كه اين در كتاب آمده است . سلطان علاء الدين تكش سرش به بغداد فرستاد و پيكرش را نيز بردند و در گورستانى در رى ، در جامع او ، در خاك كردند و نامش چنين نگاشتند : « او نخست سلطان بود و او ركن الدين ابو طالب طغرل بن ميكاييل بن سلجوق بود ؛ و اين در نهم ربيع الاول سال پانصد و نود بود . پس از كشته شدن سلطان طغرل بن ارسلان شاه بن طغرل بن محمد طبر بن ملكشاه بن الب ارسلان بن داود بن ميكاييل بن سلجوق ، كه واپسين شاه سلجوقيان بود ، اخگر خاندان سلجوق ، خاكسترى شد برجاى مانده از بادها ، كه خداى بر هر كارى تواناست . » « 1 »
سخن از شاهان و سلاطين سلجوقى و مدت روزگار ايشان ، از آن هنگام كه بر بلاد دست يافتند تا آن زمان كه از هم گسستند
به سال چهارصد و بيست و شش اميران سلجوقى - يعنى يبغو و جغرى بك داود و طغرل بك محمد ، فرزندان ميكاييل بن سلجوق و قتلمش بن اسراييل بن سلجوق - از نور بخارا سوى
هامش
( 1 ) . پس از مرگ سلطان طغرل سوم ، خوارزمشاه تكش در رجب سال 590 ه همدان و بيشتر شهرها و دژهاى عراق را گرفت و بسيارى از آنها را به اقطاع به اميران و غلامانش داد ؛ اصفهان را به قتلغ اينانج و همدان را به قراقز اتابكى به اقطاع داد . رى را نيز به پسرش ، يونس خان ، سپرد . ابن اثير 12 / 42 و راوندى 519 و بعدى .