شهر با او همراه شدند و قفشد بن قايماز حرامى « 1 » هم از همدان به جانب او رفت و با قريب به هزار سوار به اصفهان آمد . اتابك پهلوان نيز چو به همدان رسيد ، با خاصّان و غلامانش برنشست و از آنجا پنج روزه و به شتاب به اصفهان رفت و چو تير و شهاب بر ملك محمد بتاخت ، به كردار آنان كه استوار و چالاك دست در دامن كوشش مىزنند و از پيامد كار انديشه نمىكنند . ملك محمد و سپاهيان همراهش به جانب خوزستان گريختند ، اما امير شرف الدين اميران بن شمله از بيم اتابك پهلوان بنگذاشت كه ايشان به سرزمين وى درآيند . ازاينرو آنان به واسط رفتند ، اما اتابك پهلوان سه روز بر كنارهء خاورى شهر ايستاد تا اينكه خدايگان واسط كس به نزديك ملك محمد فرستاد و گفت : « ميهمانى سه روز است و ما اين واجب گزاردهايم ؛ اكنون مصلحت تو در آن است كه به راه خويش روى . » ملك محمد پاسخ داد : « من به خدمت امير المؤمنين آمدهام تا آن آستان شريف ببوسم و در شمار مماليك آن دولت پيروزمند - كه خداى استوارش بداراد - درآيم . » خدايگان واسط پاسخ داد : « آنجا رو كه دلت با تو مىگويد . » و او را از واسط براند . ملك محمد از آنجا برفت و رهسپار بغداد شد و در نزديكى نيل « 2 » منزل كرد ، و در اين هنگام فرصتى مىجست ؛ فرستادهاى هم به بغداد گسيل كرد اما كام خويش نيافت . سپاهيانش نيز سر به شورش برداشتند و نزديك بود كه او را بيابند و بكشند ، كه از دست ايشان گريخت و رهسپار خوزستان شد ، اما چو خدايگان خوزستان از اقامت او ممانعت كرد ، به جانب شهر شيراز و اتابك زنگى رفت و نزد او بماند .
اتابك پهلوان هم كس به نزديك اتابك زنگى فرستاد كه : « اگر ملك محمد را در بند به خدمت سلطان نفرستى ، آهنگ تو كنم ؛ اگر با من نبرد آغازى ، هلاك تو در آن باشد و اگر از دست من گريزى ، خود و بلادت تباه شويد . » اتابك زنگى نيز بر ملك محمد بند نهاد و او را به نزد سلطان طغرل فرستاد ، كه اتابك پهلوان او را بگرفت و در دژ سرجهان جاى داد ؛ و اين پايان روزگار ملك محمد بود . بدينسان تمامى بلاد از آن اتابك پهلوان گشت و او سلطان طغرل را بر تخت شاهى نشانيد . در اين احوال ، امير المؤمنين المستضيىء بنور اللّه نيز درگذشت - دو شب رفته از ذى القعدهء سال پانصد و هفتاد و پنج . گاه خلافتش يازده سال و شش روز بود و پس از وى فرزندش ، امام امير المؤمنين الناصر لدين اللّه ابو العباس ، عهدهدار خلافت شد .
هامش
( 1 ) . جمال الدين ايلفقشت بن قايماز حرامى امير حاجبان سلطان محمد بن محمود بود . بندارى 228 .
( 2 ) . روستايى است در حوالى كوفه و نزديك حلّه . ياقوت 5 / 334 .